تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 84

مساهمون:

ص٨٤

بيان آن چه از ألفاظ علوم بدل شده است

( 1 ) بدان كه منشأ پوشيده شدن علمهاى نكوهيده به علمهاى شرعي ، گردانيدن نامهاى ستوده است و تبديل آن و نقل آن به غرضهاى فاسد ، سوى معنيهايى جز آن كه سلف صالح و قرن اول خواسته‌اند . و آن پنج لفظ است : فقه ، و علم ، و توحيد ، و تذكير ، و حكمت . و اين نامها ستوده است ، و موصوفان بدان ارباب مناصبند در دين ، و لكن در اين عصر آن را به معنيهاى نكوهيده نقل كرده‌اند . و دل از نكوهش موصوفان بدان معانى نكوهيده - بدانچه ايشان را بدين نامهاى ستوده مىخوانند - نفرت مىگيرد . ( 2 ) لفظ اول فقه است ، و در آن به « 119 » تخصيص تصرف كرده‌اند ، نه به نقل و تحويل . چه آن را به شناختن فرعهاى غريب از فتاوى و دانستن دقايق علل آن ، و بسيارى سخن در آن ، و حفظ قولها كه بدان متعلق است ، مخصوص گردانيده‌اند . و هر كه تعمق او در آن قوىتر است و مشغولى او بدان بيشتر ، او را فقيه‌تر مىگويند . در عصر اول ، دانستن راه آخرت و شناختن آفت‌هاى نفوس و آن چه اعمال را تباه كند [ 55 ] و قوّت احاطت به حقارت دنيا و مبالغت در چشم داشتن نعمت آخرت و مستولى شدن ترس بر دل را « فقه » گفتندى . و دليل اين ، قول خداى تعالى است :
لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ .
« 120 » تا فقه آموزند در دين و بيم كنند گروه خود را چون بديشان باز گردند . و آن چه بيم كردن و ترسانيدن بدان باشد اين علم و اين فقه است ، نه فرعهاى طلاق و لعان و سلم و اجارت ، چه از آن بيم و ترس نباشد ، بل هميشه آن را بودن ، بىعلم ديگر ، دل را سخت كند و ترس را از وى ببرد ، چنان كه از متجرّدان آن ديده مىشود . و حق تعالى گفت :
لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها
« 121 » و بدين ، نادر يافتن معنيهاى ايمان خواست نه فتاوى . و لعمرى فقه و فهم دو نام است يك معنى را ، و لكن ما جز در عادت استعمال كه در قديم و حديث بوده است سخن نمىگوييم . و حق تعالى گفت :
لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِي صُدُورِهِمْ مِنَ اللَّهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ .
« 122 » ( آيه ) . كه [ كمى ] ترس ايشان از خداى و بزرگداشت ايشان ترس خلق را ، به اندكى فقه حواله كرده است . پس بنگر كه اين از چه زايد ، از . . . ياد ناداشتن
هامش
( 119 ) به ، با . ( 120 ) توبه 9 - 122 . ( 121 ) أعراف 7 - 179 . ( 122 ) حشر ، 59 - 13 .