و عمر گفت - رضى اللّه عنه : تعلّموا من النّجوم ما تهتدوا به في البرّ و البحر ثمّ أمسكوا . از نجوم آن قدر بياموزيد كه در برّ و بحر بدان راه بشناسيد ، و از زيادت باز باشيد . و از نجوم باز نداشته است ، مگر از سه وجه :
يكى آن كه بيشتر خلق را زيانكار است ، كه چون بشنوند كه اين آثار در عقب سير ستارگان حادث مىشود ، و در دلشان افتد كه ستارگاناند كه تأثير مىكنند ، و ايشان خدايان مدبّرند - بدانچه جواهر شريف آسمانىاند - وقع ايشان در دلها بزرگ شود ، و دلها بديشان ملتفت بماند ، و در نيكى و بدى بيم و اميد از ايشان دارد ، و ذكر حق تعالى از دل محو شود . چه نظر ضعيف بر وسايط مقصور باشد ، و عالم راسخ آن بود كه مطّلع شود بر آن كه خورشيد و ماه و ستارگان مسخّر حق تعالىاند . و مثال نظر ضعيف سوى حصول روشنايى در عقب طلوع خورشيد مثال مورچه است . اگر حق تعالى در وى عقل آفريند و او بر سطح كاغذى [ برود ] و مىبيند كه سياهى خط متجدد مىشود ، پس اعتقاد كند كه آن فعل قلم است ، و نظر او ترقى نكند به مشاهدهء انگشت ، پس از آن به دست ، پس از آن به ارادتى كه جنبانندهء دست است ، پس از آن نويسندهء قادر و مريد ، پس از آن به آفريدگار - تعالى و تقدس - دست و قدرت و ارادت ، چه بيشتر نظر خلق بر اسباب نزديك سفلى مقصور است ، و از ترقى به مسبّب الاسباب منقطع . و اين يكى از وجوه نهى است از نجوم .
و دوم او آن است كه احكام نجوم تخمين محض است در حق آحاد اشخاص ، نه بيقين توان دانست و نه به گمان . پس حكم به دو حكمى بجهل است نه بعلم . پس نكوهش او بر اين جمله از آن روى است كه جهل است ، نه از آن روى كه علم است . و آن معجزهء إدريس - عليه السلام - بود ، چنان كه در حكايت است ، [ 52 ] و آن علم مندرس شده است و محو گشته . و آن چه از اصابت منجم به نادر مىباشد اتفاقى است ، بدانچه بر بعضى [ اسباب ] مطلع مىشود ، و مسبّب در عقب آن حاصل نمىشود مگر پس از بسيار شرط كه اطلاع بر آن در قدرت آدمى نيست . پس اگر اتفاق افتد كه باقى اسباب مقدّر حق تعالى باشد ، اصابت حاصل شود ، و الاّ خطا بود . و آن چنان باشد كه آدميى ببيند كه أبر از كوهها مىخيزد و فراهم مىآيد : بتخمين گويد كه باران خواهد باريد ، و روا كه روز گرم شود و أبر بپراكند ، و روا كه به خلاف آن باشد ، و مجرّد أبر باريدن را بسنده
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 80
مساهمون: الغزالي
ص٨٠