آن اطلاع ندارد . در مورد نظريه وضع چنين نيست ، زيرا نظريه در برابر آزمايش قرار دارد ، به اين معنى كه پيش از كاربرد عملى از نيروهاى موجود در آن آگاهى مىدهد . هنگامى كه عمل مىآيد ، آنچه بر او مقدم بوده قضاوت دربارهى آن مورد است . آنچه دربارهى برهان مىگويند در اينجا هم اعتبار دارد ، يعنى بر مبناى دو مقدمهى اوليه ، نظريه و آنچه مورد نظر است ( نتيجه ) روشن مىشود . اگر تو در آن باره بينديشى ، علت هر دو را - نظريه و عمل - را درخواهى يافت . بدينترتيب ، تفاوت بين نظريه ، عمل و تجربه روشن است . پس چنين مىگويم : هرگاه پزشك كامل فرد سالمى يا مسمومى را - يعنى كسى را كه دچار بيمارى است - معاينه كند ، به تحقيق در علت بيمارى مىپردازد ، علايمى را كه از بيمارى به صورت آثار ظاهرى ديده مىشوند به ديده مىگيرد ، اگر دانا و آيندهنگر باشد و براساس از پيش تعيينشدهاى كار كند ، فورا مرحلهى بيمارى را درمىيابد و اصل و فرعى را كه مىتوان بيمارىها و ناراحتىها را از يكديگر تميز داد تشخيص مىدهد . در همان لحظه كه به بيمارى پى مىبرد ، دارو را هم در نظر مىگيرد ؛ زيرا شناخت اضداد خود وحدت است . اگر او اين را بداند بيمارى را با دارو در برابر هم مىگذارد و بدن يا عضو ( زيانديده ) را با دارو قياس مىكند . پس مىبينيم كه دارو در جهت عكس آن بيمارى است كه در يك عضو بدن يا سراسر بدن ظاهر مىشود و با ويژگىهاى طبيعى بدن و اخلاط آن يا با عضو و اخلاط آن قابل قياس است . چون وضع كاملا چنين است پس [ همه چيز وابسته است ] به شناخت كامل بيمارى و دارو ، اما پيش از آن [ به شناخت ] نوع طبائع و تركيب آنها ، وضع تعادل ، از نظر زيان و كمى - منظورم خروج از حال تعادل است - به سوى يكى از دو طرف ، خروج از وضع و حال طبيعى و روحى ، اعضاى اصلى و اعضاى فرعى ، قواى اربعه و اخلاط در ذات خود ، خروج از وضع ساختمان بدن و انواع آن و طبقات آن ، مطابق با آنچه در مقالهى اول اين كتاب شرح داديم . اگر بر آنچه گفتيم اين نيز افزوده شود كه پزشك در نظريهى تشكيل قياسى تعمق كند و قدرى هم به فلسفه وارد شود ، آنگاه با آيندهنگرى خود به درستى قضاوت مىكند و داراى قدرت روحى مىشود تا به حقيقت قضايا دست يابد و روش صحيح را براى درمان بيمارىهاى صعب به سهولت پيدا كند و ديگر از راه منحرف نشود . اما ، برعكس ، پزشكى كه در اين راه عيب و نقصى داشته باشد از راه راست منحرف مىشود و در كار درمان به ( بعضى از ) علل مرتكب خطا مىگردد ؛ و از آن جمله است مثلا اينكه به علت بيمارى پى نمىبرد و ويژگى آن نوع خاص از بيمارى را درنمىيابد . در اينجاست كه بلافاصله در كار درمان خسران روى مىدهد ؛ زيرا وى با چيزى روبهروست كه ماهيت آن را نمىشناسد . اگر او در اين مورد يا آن مورد درست عمل كند ، در اغلب موارد دچار اشتباه مىشود ، زيرا يك قضاوت تصادفا درست نمىتواند مستمر باشد بدان دليل كه از نادانى ناشى شده است و نه از ضرورتى مفيد . اما در موارد ضرور و غير ضرور 4 نوع وجود دارد برحسب اينكه مفيد باشند يا نباشند و از اين قبيل است كسى كه بيمارى را مىشناسد ، اما در كار تعيين داروى ضد آن چيزى نمىداند . در اين صورت وضع مانند مورد اول است . پس از آن موردى است كه او هيچيك از دو قضيه را نمىشناسد ، در اين صورت وضع وخيمتر است . برعكس هرگاه او در دو چيزى كه از آن اطلاع ندارد راه چارهاى مىانديشد ، مردم در طلب او برمىآيند و وى همان كسى است
تاريخ نگارش هاى عربى ( فارسى ) — صفحة 287
مساهمون: فؤاد سزگين
ص٢٨٧