هامش
- ( « ترياك » ) مركب از سموم حيوانى و گياهى . آنگاه از اين موضوع به بيان فايدهى سم منتقل مىشود و چنين مىگويد : . . . سپس آندروماخوس در زمينهى فايدهى سم حكايت مرد جذامى را نقل مىكند . . . اين يكى از عواملى بود كه او را ( آندروماخوس را ) بر آن داشت كه تكههايى از گوشت افعى را ، به رغم نزديكى و همگونى آن ( با سمّ ) به ترياك بيفزايد . بدينسان - افعى گزيده يا كسى كه سمّ ديگرى نوشيده است ، درمان مىشود .
در اين زمينه ميان ما و مردمان ( اهل فن ) اختلافنظرى هست كه به آسانى قابل حل نيست . من در بسيارى از مواضع كتابهاى خويش نظر اين مردمان را نقل كردهام . نمىخواهم بگويم كه ارسطو و پيش از وى ، فيثاغورس و بقراط و جالينوس و آندروماخوس و همهى آن كسانى كه چنين نظرى دارند - به راه خطا رفتهاند ، اما وقتى اينان مىگويند كه زهرها ، گاه نيز فوايدى دارند ، اين سخن از دايرهى عرف و عادت بيرون است . در اينجا منظور من عرف و عادت عامّه نيست بلكه عرف و عادت فيلسوفان را در نظر دارم . يعنى وقتى مادهاى براى ارگانيسم بدن ويرانساز است و مزاج را به نوعى آسيب مىرساند ، براى آن ارگانيسم زيانبخش خواهد بود و در هيچ حالتى نمىتواند مفيد افتد و به هيچ روى شفابخش نخواهد بود ، زيرا وقتى ، آتش را بسيار گرم و آب را بسيار سرد كنيم بهطورىكه به عنوان ضدّين در برابر يكديگر قرار گيرند ، هيچ راهى براى متحد ساختن آن دو در يك حالت وجود ندارد ، همچنين است وقتى كسى مىگويد كه براى درمان يك بيمارى معينى ، نوشيدن زهر را تجويز مىكند ، حتى اگر افعال آن دو ضدّ يكديگر باشند . اين نكته ، بهويژه ، در مورد مواد حيوانى صادق است ، اما مىتواند در مورد مواد معدنى و بىجان ، يعنى در مواردى كه مقصود ، حفظ جان نبوده - بلكه تنها دگرگون ساختن عوارض آنهاست نيز درست باشد . مانند آنچه دربارهى اكسيرها ، كه در اجسام موجب دگرگونىهاى يادشده مىگردند ، گفته مىشود . بسيار ميل دارم بدانم ، هنگامى كه نخست اقونيطون وارد بدن حيوان - مثلا انسان - بشود ، و سپس براى دفع تأثير آن ، به وى افيون بخورانند ، وضع مزاج اين بدن در ميان اين دو گونه تأثير ، چگونه خواهد بود ؟ همچنين است هنگامى كه افيون ، يعنى خشخاش سياه و بنگ سياه ( " بنج اسود " ) و نظاير آنها ؛ با افعىزدگى توأم شوند . هرگاه استثنايى در اين ميان وجود داشته باشد ، به كلى غير عادى است ، زيرا مزاج ( بدن ) توان تحمل شربت افيون يا نيش افعى را ندارد و بدينسان نمىتواند تعادلى ميان آن دو به وجود آورد - زيرا اين طبائع از همه نيرومندترند و ديگر طبائع را در خود مستحيل مىسازند . من معتقد نيستم كه سخن اين مردمان نادرست است و دربارهى ايشان ، آنگونه كه بسيارى ديگر مىانديشند ، نمىانديشم . من مىگويم كه البته چنين چيزى در موارد نادر و به عنوان يك حادثهى طرفه ممكن الوقوع است . اما اگر آن را به يك استنتاج عمومى تبديل كنيم و بخواهيم با اين شيوه به درمان پردازيم ، به اين معنى كه وقتى افعى كسى را گزيد ، به سادگى تمام به او افيون بخورانيم يا وقتى كسى افيون مصرف كرد ، بگذاريم افعى او را بگزد يا به وى اقونيطون يا حب الملوك يا چيزى مانند آنها بخورانيم ، كارى به كلى بىمعنى انجام دادهايم . هرگاه نظر قطعى بقراط و جالينوس نيز بر آن بود كه چنين چيزى همواره داروى چنان دردهايى است و به درمان مىانجامد ، باز هم آن مردمان مىبايست آن را نادرست و در شمار عجايب و غرايب بدانند . آنان چنين چيزى نگفته و براى هيچكس چنين تجويزى نكردهاند ، زيرا اين كار به احتمال بسيار خطاى فاحشى است ؛ بدينسان حكم درستى كردهاند ، زيرا سخنى نارواتر از اين -