تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرفنامه — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩
بزن شيشهء خشم را سنك حلم * بشو ظلمت جهل أز آب علم مزن پشت پايخت فيروز را * بقسمت سه كن هر شبانروز را يكى را تحصيل دانش كذار * كه بيدانشى نيست جز عيب عار بدانش شو اندر دوم كاركر * سيم رأيي دانشان بر بسر بخوان دفتر كهنه‌كان ونوان * بهر كشورى بين كه چون خسروان بميدان شاهى فرس تاختند * در آن عرصه نرد هوس باختند مكن همنيشينى بهر بدسرشت * كه دزدد أزو طبع تو خوى زشت شوى أز بدي بر ز نيكى تهى * وز نبودت ذرهء آگهى چو خوش گفت دهقان صافي رنك * كه أنكور گرد ز انكور رنك بهر كس ره آشنايى مپوى * همه زهر آشنا روشنايى مجوى جفاى كه بر تو ز عالم رسد * جز أز جانب آشنا كم رسد هر آن جور كز دور اين آسياست * همه ز آشنا رفته بر آشناست بود داوريها دو همخانه را * كه هركز نباشد دو بيكانه را چو روز سياست دعى بار عام * ميفكن نظر بر حريفان خام مبادا كز آن لهو كستاخ كن * رود با تو كستاخى در سخن چو بر رشتهء كارت إفتد گره * شكيبائى از جهد بيهوده به همه كارها از فرو بستكى * گشايد وليكن بآهستكى مكن تربيت بد كهر زاده را * ببدمست هندو مده باده را بد أز نخوت جاه بدتر شود * چو كردد قوى مار أژدر شود ميفكن بكار رعيت گره * خداى هرچه دادت بايشان بده سخن تانوانى بآزرم گوى * كه تا مستمع كردد آزرم جوى سخن گفتن فرز انكيست * درشتى نمودن ز ديو انكيست تواضع كن آنرا كه دانشور است * ز دانش ز تو قدرا وبرترست همى باش روشن دل وصاف رأى * بانصاف با بند كان خداي زبان سوده شد زين سخن خامه را * ورق شد سيه زين رقم نامه را چه خوش كفت دانا كه در خانه كس * چو باشد ز كوينده يكحرف بس همان به كه در كوى دل ره كنيم * زبانرا بدين حرف كوته كنيم