بزن شيشهء خشم را سنك حلم * بشو ظلمت جهل أز آب علم
مزن پشت پايخت فيروز را * بقسمت سه كن هر شبانروز را
يكى را تحصيل دانش كذار * كه بيدانشى نيست جز عيب عار
بدانش شو اندر دوم كاركر * سيم رأيي دانشان بر بسر
بخوان دفتر كهنهكان ونوان * بهر كشورى بين كه چون خسروان
بميدان شاهى فرس تاختند * در آن عرصه نرد هوس باختند
مكن همنيشينى بهر بدسرشت * كه دزدد أزو طبع تو خوى زشت
شوى أز بدي بر ز نيكى تهى * وز نبودت ذرهء آگهى
چو خوش گفت دهقان صافي رنك * كه أنكور گرد ز انكور رنك
بهر كس ره آشنايى مپوى * همه زهر آشنا روشنايى مجوى
جفاى كه بر تو ز عالم رسد * جز أز جانب آشنا كم رسد
هر آن جور كز دور اين آسياست * همه ز آشنا رفته بر آشناست
بود داوريها دو همخانه را * كه هركز نباشد دو بيكانه را
چو روز سياست دعى بار عام * ميفكن نظر بر حريفان خام
مبادا كز آن لهو كستاخ كن * رود با تو كستاخى در سخن
چو بر رشتهء كارت إفتد گره * شكيبائى از جهد بيهوده به
همه كارها از فرو بستكى * گشايد وليكن بآهستكى
مكن تربيت بد كهر زاده را * ببدمست هندو مده باده را
بد أز نخوت جاه بدتر شود * چو كردد قوى مار أژدر شود
ميفكن بكار رعيت گره * خداى هرچه دادت بايشان بده
سخن تانوانى بآزرم گوى * كه تا مستمع كردد آزرم جوى
سخن گفتن فرز انكيست * درشتى نمودن ز ديو انكيست
تواضع كن آنرا كه دانشور است * ز دانش ز تو قدرا وبرترست
همى باش روشن دل وصاف رأى * بانصاف با بند كان خداي
زبان سوده شد زين سخن خامه را * ورق شد سيه زين رقم نامه را
چه خوش كفت دانا كه در خانه كس * چو باشد ز كوينده يكحرف بس
همان به كه در كوى دل ره كنيم * زبانرا بدين حرف كوته كنيم
شرفنامه — صفحة 419
مساهمون: يحيى الخشاب
ص٤١٩