ستمگرى و تكبر و باطل پيش ميآيد .
ميگويند و چون معهود از سنت خدا اين است كه امور به وضع نخستين خود باز گردد ازينرو واجب است امر نبوت و حق از راه ولايت زنده گردد و سپس بخلافت تبديل شود و بدنبال آن دوران دروغ و تزوير ميرسد و جانشين پادشاهى و فرمانروايى مىشود و آنگاه كفر بوضعى كه پيش از نبوت بود باز ميگردد .
آنها با اين بيان بوقايعى كه پس از نبوت روى داده است اشاره ميكنند از قبيل خلافت و تبديل آن به پادشاهى . و آنها را سه مرحله بشمار ميآورند از اين رو ولايت را هم كه مخصوص آن فاطمى است و امر نبوت و حق را زنده مىكند بامر نبوت تشبيه ميكنند و آن را داراى سه مرحله ميدانند : نخست ولايت و پس از آن خلفا و جانشينان آن ولى آنگاه دوران دروغ و تزوير كه بطور كنايه از آن به خروج دجال تعبير ميكنند فرا مىرسد پس اين سه مرتبه است بر سنت سه مرتبهء نخستين سپس كفر باز مىگردد همچنانكه پيش از نبوت بود . و نيز ميگويند : و چون امر خلافت براى قبيلهء قريش بمنزلهء حكم شرعى باجماعى بوده كه انكار آنكه علم آن را بدست نياورده آن را سست نمىكند . پس واجب است كه امامت به كسى اختصاص يابد كه از قريش به پيامبر ، ص ، اخص باشد يا به ظاهر مانند خاندان عبد المطلب و يا در باطن پس بايد از كسانى باشد كه از حقيقت خاندان ( آل ) بشمار رود . و خاندان كسانى هستند كه هر گاه حاضر شود ( امام ) هر آنكه از آن خاندان است غايب نشود [ 1 ] . ابن عربى حاتمى در كتاب خود موسوم به عنقاى مغرب فاطمى را بنام « خاتم اوليا » ناميده و از وى بطور كنايه به « خشت نقره » تعبير كرده است و عنوان اخير اشاره به حديث بخارى در ( باب خاتم النبيين ) است كه پيامبر ، ص ، فرموده است : مثل من در ميان پيامبران پيش از من همچون مثل مرديست كه خانهاى بنيان نهاد و آن را تكميل كرد بحديكه از آن هيچ چيز باقى نماند بجز جاى يك خشت ، پس من آن خشت هستم » .
و خاتم پيغمبران را به خشتى تفسير ميكنند كه بنا را تكميل كرده است . و
هامش
[ 1 - ) ] عبارت در همه نسخهها مبهم و پيچيده است .