است كه عصبيت بر باطل و عادات و رسوم باطل باشد چنان كه در روزگار جاهليت بود و اينكه كسى بر ديگرى بدان فخر كند يا براى خويش حقى نسبت به ديگرى قائل گردد زيرا چنين روشى دور از افعال خردمندان و بمنزلهء عملى لغو و بىفايده است و براى آخرت كه سر منزل جاويدان آدمى است نيز سودى ندارد .
ليكن اگر عصبيت در راه حق و اقامهء امر خدا باشد كارى مطلوب و پسنديده خواهد بود و اگر باطل و تباه گردد شرايع نيز باطل و تباه خواهد شد زيرا چنان كه در گذشته ياد كرديم پايه و شالدهء شرايع جز از راه عصبيت استوار نميشود ، همچنين شارع سلطنتى را كه بنيروى حق تشكيل يافته باشد و عموم را بر پيروى از دين و مراعات مصالح مجبور سازد نكوهش نميكند بلكه چنان كه گفتيم آن نوع از پادشاهى را مذمت كرده است كه بنيان گذار آن از راه باطل غلبه جويد و آدميان را بر وفق اغراض و شهوت خويش فرمان دهد . ليكن اگر پادشاه در فرمانروايى و تسلط خويش بر مردم از روى خلوص نيت معتقد باشد كه فرمانروايى او براى خدا و به منظور وا داشتن مردم بعبادت و پرستش او و جهاد با دشمنان خداست چنين سلطنتى مذموم نخواهد بود . سليمان ، ع ، ميفرمايد : پروردگارا سلطنتى ببخش كه هيچكس را پس از من سزاوار نباشد [ 1 ] . چه او خويش را ميشناخت و ميدانست كه در نبوت و پادشاهى از باطل بر كنار است .
و چون معاويه هنگام آمدن عمر به شام با ابهت و شكوه و لباس پادشاهى و سپاهيان گران و بسيج فراوان با عمر بن خطاب ، رض ، ملاقات كرد عمر اين وضع را ناپسند شمرد و گفت : اى معاويه آيا بروش كسرايان ( خسروان ) [ 2 ] گراييدهاى ؟
معاويه گفت : اى امير المؤمنين ، من در مرزى مىباشم كه با دشمنان روبرو هستم و ما را در برابر مباهات ايشان به آرايش جنگ و جهاد نيازمندى است . عمر خاموش شد و او را تخطئه نكرد ، زيرا استدلال او به يكى از مقاصد دين بود . و اگر منظور ترك پادشاهى از اساس مىبود بچنين پاسخى در بارهء پيروى از كسرايان ( خسروان )
هامش
[ 1 - ) ] مقتبس از آيهء 34 سورهء ( ص ) 38 : رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ من بَعْدِي 38 : 35 . پروردگار من مرا بيامرز و ببخش مرا پادشاهيى كه براى احدى پس از من سزاوار نباشد .
[ 2 - ) ] مقصود سلاطين ساسانى ايرانست كه عمر بلفظ « كسرويت » تعبير كرده است .