و عشيره خود مىباشد ولى پادشاهى بهمهء عصبيتها تعلق نمىگيرد بلكه در حقيقت سلطنت بعصبيتى اختصاص مىيابد كه همهء رعيت را مسخر فرمان خود سازد و بخراج ستانى اموال همت گمارد و لشكريانى تشكيل دهد و مرزها را حفظ كند ، و برتر از نيروى او قدرت قاهرى موجود نباشد ، و اينست معنى و حقيقت پادشاه بر حسب مفهومى كه مشهور است .
بنابر اين اگر عصبيت كسى بدان مرحله از توانايى نرسد كه بتواند برخى از شرايط ياد كرده را ، مانند نگهبانى مرزها يا خراج ستانى اموال يا تشكيل لشكريان ، اجرا كند چنين كسى پادشاهى ناقص خواهد بود و نميتوان او را پادشاه حقيقى ناميد چنان كه اين معنى براى بسيارى از پادشاهان بربر در دولت اغلبيان قيروان و پادشاهان ايران در آغاز دولت عباسيان روى داده است و همچنين كسى كه عصبيت او بدان مرحله نرسد كه بتواند برتر از كليهء عصبيتها قرار گيرد و ديگر تسلطها و قدرتها را از ميان ببرد و بالاى فرمان او فرمان ديگرى هم باشد باز پادشاهى ناقص است و بمعنى حقيقى آن نرسيده است ، مانند امراى نواحى و رئيسان بخشهايى كه مجموعهء آنها دولت واحدى تشكيل ميدهد و در زير لواى يك پادشاه فرمانروايى ميكنند . و بر حسب معمول چنين وضعى را ميتوان در دولتهاى پهناورى كه بر نواحى و حدود بسيارى فرمانروايى ميكنند مشاهده كرد . بعبارت ديگر رؤساى قبايل و سلاطينى كه در نواحى دور افتاده بر قوم و طايفهء خويش حكومت ميكنند و از كيش دولتى كه آنان را گرد هم آورده است فرمانبرى و پيروى ميكنند مانند دولت صنهاجه وابسته به عبيديان ( فاطميان ) و زناته كه گاهى پيرو امويان ( اندلس ) بودند و گاهى از عبيديان اطاعت ميكردند و همچون شاهزادگان و امراى ايرانى در دولت عباسيان و مانند امرا و پادشاهان بربر در برابر فرنگيان پيش از اسلام و چون ملوك طوايف ايران در روزگار اسكندر و اقوام يونانى و بسيارى از دولتهاى ديگر كه مشابه آنان بودهاند ، پس بايد بديده عبرت نگريست تا ( حقيقت ) را دريافت و خدا غالب است فوق بندگانش [ 1 ] .
هامش
[ 1 - ) ] اشاره بآيهء : وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ 6 : 18 . سورهء الانعام ، آيهء 18 .