تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( مقدمه تاريخ ابن خلدون ) ( فارسى ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
گردن خود در آويخت و مردم را بامر بمعروف و نهى از منكر و عمل كردن بكتاب و سنت خدا و پيامبر او ، ص ، فرا ميخواند . و همه مردم از كهتر و مهتر ، از خاندان هاشمى و جز آنان او را پيروى كردند . وى بكاخ طاهر فرود آمد و ديوان و دفترى تشكيل داد و در كوچه‌هاى بغداد ميگشت و كسانى را كه مايهء ارعاب و تهديد رهگذران بودند از اعمال ناشايست منع ميكرد و دست اوباشان و شاطران را از تسلط بر مردم كوتاه ميساخت . خالد دريوس بوى گفت : من بر سلطان عيبجويى روا نمىبينم ، و سهل بوى پاسخ داد : ولى من با هر كه مخالف كتاب و سنت رفتار كند هر كه ميخواهد باشد نبرد ميكنم . و اين واقعه بسال دويست و يك هجرى رخ داد . آنگاه ابراهيم بن مهدى لشكريان را بر ضد وى بسيج كرد و بر او غلبه يافت و او را باسارت در آورد و كار او بسرعت منحل شد و از ميان رفت و وى به جان نجات يافت [ 1 ] . سپس بدنبال آنان بسيارى از خيالبافان به آن دو تن اقتدا كردند و خود را از راهنمايان حق مىپنداشتند بىآنكه بدانند در اجراى چنين ادعايى بچه چيزهايى نيازمندند و از تأثير و اهميت عصبيت در اين گونه امور به كلى بىخبر بودند و سرانجام كار و آيندهء احوال خويش را احساس نميكردند . در بارهء اين گروه بايد يكى از اين تدابير را به كار برد : يا آنها را درمان كرد اگر از ديوانگان باشند ، يا براى ارعاب ديگران زدن و كشتن را در بارهء آنها اجرا كرد اگر هرج و مرج و ناامنى ايجاد كنند ، و يا بايد با آنها رفتارى كرد كه با دلقكها مىكنند پشت گردنى به آنان زد و برايشان خنديد و لقمهء بخور و نميرى به آنها داد . گاهى برخى ازين دسته خود را به فاطمى موعود يا منتظر ( بفتح ظ ) نسبت ميدهند يعنى يا خويش را خود او مىخوانند و يا از جملهء داعيان ( مبلغان ) وى ميشمرند و در عين حال بهيچرو از امر فاطمى و هويت و اخبار وى اطلاعى ندارند . بيشتر كسانى كه خود را باينگونه اسامى ميخوانند مىبينيم يا در زمرهء خيالبافان و
هامش
[ 1 - ) ] در « ينى » و وى با ندامت . . .