عقل نسبت به كتاب و سنت توجهى نكرده كتاب را مبهم دانسته و سنت را غير معيّن و مظنون و از نظر عقلى به فهم احكام پرداخته و قياس و استحسان را رواج دادهاند .
در برابر اين دسته ، دستهء ديگرى به وجود آمدهاند كه براى عقل هيچ گونه اعتبارى قائل نشدهاند ، مانند اشاعره كه به پيروى ابو الحسن اشعرى منكر حسن و قبح عقلى شدهاند و گفتهاند : عقل به هيچ وجه درك حقيقت نكند و زشت و زيبا و خوب و بد را تشخيص نمىتواند داد و صرفا خوب و بد و حسن و قبح را بايد از كلام و سخن شارع فهميد و از آيات قرآن و اخبار معتبر به دست آورد .
هر چه خدا دستور داده خوب است و هر چه غدقن كرده بد است ، خوب و بد جز به طريق بيان شارع اسلام فهميده نشود و بلكه حقيقتى هم جز آن ندارد ، اين عقيده و اين مسلك در محيط اسلامى دو فساد عميق به بار آورد :
1 - افكار مسلمانان و محيط تعليمات مذهبى را دچار تناقض و سرگيجه عجيبى ساخت زيرا يك فقيه حنفى مذهب ، پايهء اساس فقه اسلام را قياس و استحسان مىدانست و فقه مالكى مصالح مرسله يعنى مصالح عمومى و لازم الرعايه را جزء مدارك فقه اسلامى مىدانست ، اين امور از نظر اصول فقه اسلامى ادلّهء عقليه به شمار مىروند ، در اين صورت يك فقيه حنفى يا مالكى از نظر اصول مذهبى اشعرى بود و از نظر اين عقيده عقل را به هيچ وجه معتبر و مدرك حقائق نمىدانست و جز نصوص شرع و مقررات آن چيزى نمىفهميد ولى وقتى مىخواست احكام شرع را استنباط كند و بفهمد عمده راه فهم احكام در نظر او عقل بود و مدارك بسيارى از احكام فقهيه را قياس و استحسان و مصالح مرسله مىدانست ، اين تناقض در مبادى علوم مذهبى در درجهء اول باعث گيجى افكار و انحراف از درك حقايق شد ، هر ملتى كه
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 501
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٥٠١