كند و به او فرمود تا آن مردم را به خود نزديك كند و رضايت آنان را فراهم سازد و آن حضرت اين كار را كرد و تا آنجا خوش كردارى كرد كه از دل رسول خدا اندوه را سترد و آن حضرت را شادمان كرد .
و چون پيغمبر ( ص ) درگذشت و ابو بكر خالد را به جنگ يمامه فرستاد هزار و دويست تن از آنان كه به ظاهر مسلمان بودند كشت .
و مالك بن نويره كه مسلمان و مؤمن بود دست بسته كشت و با زنش عروسى كرد و سر مالك را زير دو دست خود نهاد و در آنچه كرد از خدا عز و جل نترسيد و حسابى نگاه نداشت .
سپس هميشه از امير مؤمنان و فرزندانش جدائى ميكرد و دشمن خاندانش بود و سپس توطئه كرد براى كشتن آن حضرت تا خدا شر او را گردانيد از سر آن حضرت « 1 » و چون ببدكردارى خود درگذشت پسرش عبد الرحمن در دشمنى با امير مؤمنان ( ع ) بجاى او نشست و بهمراهى معاويه بجنگ با آن حضرت شتافت و بدشمنى و كينه با آن حضرت رو در رو شد تا نابود شد و بدوزخ رفت .
و شگفت اينكه اين چنين كسى سيف اللَّه باشد .
و نيابى كه مخالفان اوصاف عاليه امير مؤمنان ( ع ) نقل كنند و اثر دشمنى و كينه با او را محو كنند .
خدا آنان را بكشاد ، آيا نشنيدند قول پيغمبر ( ص ) را كه هر كه خدا را ملاقات
هامش
( 1 ) در بارهء اين توطئه گفته شده كه با ابو بكر قرار گذاشتند پس از نماز بامداد كه هنوز هوا تاريك است بمحض اينكه او سلام نماز را گويد خالد با شمشير گردن آن حضرت را بزند ولى چون در روز موعود ابو بكر به نماز ايستاد هراسى او را از چنين كارى در دل افتاد و چند بار تشهد را تكرار كرد تا اينكه پيش از سلام گفت :
يا خالد « لا تفعل ما امرتك » اى خالد آن كارى كه به تو فرمودم انجام مده و براى اين داستان دنبالهاى نقل شده كه مقام گنجايش نقل آن را ندارد . ( مترجم )