گفت : آرى مردى كوتاه و كور بود و ميگفتند : در چهرهء او شرارت يا شومى است .
معاويه گفت : تو محمد را ديدى ؟
گفت : واى بر تو آيا او را ببزرگى نخوانى چنانچه خدا بزرگش خوانده تا بگوئى رسول خدا ! معاويه گفت : به من بگو چه كارى ميكردى ؟
گفت : من مردى بازرگان بودم .
معاويه گفت : در بازرگانى خود تا كجا رسيدى ؟
گفت : هيچ عيبى را نهان نميكردم و هيچ سودى را بر نميگرداندم .
معاويه گفت : تو از من چيزى بخواه .
گفت : از تو خواهش دارم مرا وارد بهشت كنى .
معاويه گفت : اين بدست من نيست و بر آن توانا نيستم .
گفت : پس از تو خواهش دارم جوانى مرا به من برگردانى .
معاويه گفت : اين بدست من نيست و بر آن توانائى ندارم .
گفت : پس من نزد تو چيزى نمىبينم نه در كار دنيا و نه در كار آخرت پس مرا بدان جا برگردان كه از آن آوردى .
معاويه گفت : اما اين كار را به چشم ، و آنگاه رو بسوى يارانش كرد و گفت :
اين مرد زاهد است در آنچه شما بدان رغبت داريد و خواهان آنيد .
30 - عبد بن شريد جرهمى سيصد سال عمر كرد و بدوران معاويه رسيد و روايت است كه : روزى در شام نزد او آمد و معاويه به او گفت : از شگفتآور چيزى كه ديدى به من گزارش بده گفت :
به چشم ، روزى بمردمى رسيدم كه مردهاى در گور ميكردند چون از آن فارغ شدند دو چشمم غرق اشك شد و به اين اشعار مثل آوردم :
1 - اى دل تو باسماء دلبندى * ياد آور و آيا امروز سودى دهدت ياد آورى
كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى ) — صفحة 148
مساهمون: أبي الفتح محمد بن علي الكراجكي
ص١٤٨