تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
گفت : آرى مردى كوتاه و كور بود و ميگفتند : در چهرهء او شرارت يا شومى است . معاويه گفت : تو محمد را ديدى ؟ گفت : واى بر تو آيا او را ببزرگى نخوانى چنانچه خدا بزرگش خوانده تا بگوئى رسول خدا ! معاويه گفت : به من بگو چه كارى ميكردى ؟ گفت : من مردى بازرگان بودم . معاويه گفت : در بازرگانى خود تا كجا رسيدى ؟ گفت : هيچ عيبى را نهان نميكردم و هيچ سودى را بر نميگرداندم . معاويه گفت : تو از من چيزى بخواه . گفت : از تو خواهش دارم مرا وارد بهشت كنى . معاويه گفت : اين بدست من نيست و بر آن توانا نيستم . گفت : پس از تو خواهش دارم جوانى مرا به من برگردانى . معاويه گفت : اين بدست من نيست و بر آن توانائى ندارم . گفت : پس من نزد تو چيزى نمىبينم نه در كار دنيا و نه در كار آخرت پس مرا بدان جا برگردان كه از آن آوردى . معاويه گفت : اما اين كار را به چشم ، و آنگاه رو بسوى يارانش كرد و گفت : اين مرد زاهد است در آنچه شما بدان رغبت داريد و خواهان آنيد . 30 - عبد بن شريد جرهمى سيصد سال عمر كرد و بدوران معاويه رسيد و روايت است كه : روزى در شام نزد او آمد و معاويه به او گفت : از شگفت‌آور چيزى كه ديدى به من گزارش بده گفت : به چشم ، روزى بمردمى رسيدم كه مرده‌اى در گور ميكردند چون از آن فارغ شدند دو چشمم غرق اشك شد و به اين اشعار مثل آوردم : 1 - اى دل تو باسماء دلبندى * ياد آور و آيا امروز سودى دهدت ياد آورى