تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
عمرو در پاسخش گفت هر كدام ما دروغگوئيم خدا زندگيش را تلخ كند و زبانش را لال و چشمش را كور عمرو گفت : به خدا كور شد و نمرد تا دهانش بند آمد و نتوانست سخن گويد و چيزى نميديد و بينوا و نيازمند شد . داستان ركانه و نشانه‌اى كه در آنست : ركانة بن عبد يزيد نوه هاشم بن عبد المطلب بن عبد مناف دليرتر و نيرومندتر قرشيان بود روزى در يكى از دره‌هاى مكه با رسول خدا ص تنها ماند و آن حضرت به دو فرمود اى ركانه آيا از خدا نترسى و دعوت مرا نپذيرى در پاسخ گفت : راستش اگر ميدانستم آنچه گوئى درست است پيروت ميشدم رسول خدا ص فرمود : ببين اگر تو را بر زمين زدم ميدانى كه آنچه گويم درست است ؟ گفت : آرى ، فرمود : برخيز تا با تو كشتى بگيرم ركانه برخاست و چون برخاست رسول خدا به دو مشت كوبيد و او را به خاك افكند و نتوانست هيچ خوددارى كند ركانه كه در شگفت شده بود گفت اى محمد دوباره و باز او را به خاك انداخت بار ديگر و بر ركانه گران آمد و گفت : اى محمد اين بسيار شگفت آور است آن حضرت فرمود اگر خواهى شگفت آورتر از آن را به تو بنمايم اگر از خدا بترسى و پيرو من شوى ، گفت : آن چه باشد ؟ فرمود اين درختى كه مينگرى براى تو ميخوانم و نزد من آيد و گفت : آن را بخوان ، رسول خدايش نزد خود خواند و پيشامد تا نزد آن حضرت ايستاد و سپس فرمودش برگرد و برگشت تا سر جاى خود ايستاد و ركانه نزد عشيره خود رفت و گفت : با يار خود ( محمد ) همه مردم روى زمين را جادو كنيد ، به خدا هرگز من جادوگرتر از او نديده‌ام و آنگاه آنچه ديده بود به آنان گزارش داد و هم آنچه پيغمبر كرده بود . داستان ابى تميمه هجيمى : گويد حضور رسول خدا ص رسيدم در حلقه‌اى از يارانش نشسته بود ، گفتم : كدامتان رسول خدائيد بيادم نيست كه خود آن حضرت به من اشارت كرد كه من رسول خدايم يا يكى از يارانش او را به من نشان داد ديدم روپوش سرخى پوشيده كه ريشه‌هايش بر روى دو پايش ريخته ، گفتم يا رسول اللَّه مرا بچه دعوت ميكنى ؟ فرمود بدان كه هر گاه در سرزمينى يا در بيابانى پاكش خود را گم كنى
كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى ) — صفحة 255 | أبي الفتح محمد بن علي الكراجكي / محمد باقر كمره‌اى