من نبودم در سخن درمانده در هر جا و ليكن * جور و سختى حيرت آرد بر زنان باردار
پيغمبر ص كه تكيه زده بود درست نشست و فرمود : اى اهيب بن سماع ، آن حضرت هرگز او را پيش از آن نديده بود و نشناخته بود در پاسخ گفت : آرى منم اهيب بن سماع كه آماده دفاع و نيرومند و مناع است ، فرمود : تو آنى كه شتران قوم تو بغارتها رفتند و آنان بيهودگى را از سر بدر نكردند جز پس از چند ماه و چند سال ؟ گفت من همانم . فرمود به ياد دارى سختى و گرانى را كه بقوم تو رسيد تا آنجا كه نره شتر فحل را در آن سر بريدند و نوبت باران مريخ خلاف كرد ، و آسمان باران نداد و نوبت ستارهها همه بر باد شدند و سخت سوختند و همه مردم خوار و سبك شدند و چون مهمان به قومت ميرسيد از گوسفندان گوشت و شيرى نبود و كمين ميكرديد براى شكار سوسمارى در سوراخش ، و تو در راه با خود گفتى كه از من بپرسى از حلال بودن آن و از حرج و سختى ، آگاه باش كه حرج در شرع من نيست براى آدم بيچاره و او را گناهى نباشد و مهماننوازى از اخلاق كريمه است .
راوى گويد اهيب پس از آن گفت : نه به خدا من پس از ديدار مطلوب دنبال اثرش نميروم گويا تو در راه با من بودى و از راز دلم آگاهى گواهم كه نيست جز خدا معبود بر حقى و گواهم كه تو رسول خدائى و آنگاه گفت : اى رسول خدا شرح و بيانى برايم بيفزا تا ايمانم فزايد بشما آن حضرت فرمود به ياد دارى كه نيم روز نزد بت خود رفتى و برايش قربانى كردى ؟ گفت : آرى يا رسول اللَّه پدر و مادرم قربانت راستش حرث بن ابى ضرار مصطلقى بر ضد تو گروه بندى كرده تا در مدينه بر سرت بتازد و از من در جنگ با تو يارى خواست و من بتى داشتم بنام راقب و تنها نزد او رفتم و خاكروبه گرد او را روفتم و خاك از سر و بارش زدودم و قربانى براى او كشتم تا در باره جنگ با شما با وى استخاره و استشاره كنم بناگاه آواز هراسناكى داد كه از او گريزان شدم و سخنى ميگفت كه همان معناى سخن نخست او را داشت گفت ، فردا بر شترم سوار شدم و خودم را بر سر نهادم و راه را درنورديدم تا بحضورت رسيدم پس چراغت را بر