فرمود : آرى و بهمراه پيغمبر ص به راه افتاد و پيغمبر در خانه ابو جهل را زد و او با چهرهاى دگرگون و تلخ بر در خانه آمد و گفت : چه خواسته دارى ؟
فرمود : بدهى اين مرد را بپرداز گفت به چشم هم اكنون و آن را پرداخت و آن مرد نزد قرشيان آمد و از آنها تشكر كرد و گفت : آن مردى كه بمنش نشان داديد با من آمد و حق مرا گرفت و ابو جهل نزد آنان آمد و به او گفتند حق اعرابى را دادى ؟ گفت آرى گفتند : ما ميخواستيم تو را بمحمد بشورانيم گفت : جز اين نشد كه در خانه مرا كوبيد و سخن او بگوشم رسيد و نتوانستم خوددارى كنم جز كه نزد او آمدم و پشت سرش شترى مست دهان گشوده بود و گويا آهنگ مرا داشت و محمد به من گفت : حق اين مرد را بده و اگر ميگفتم : نه سرم را مىبلعيد .
14 - ابو جهل سنگى برگرفت و نزد آن حضرت آمد كه نماز ميخواند و ميخواست چون به سجده رود آن را بر سرش بكوبد و چون سنگ را با دست خود بلند كرد دستش بدان خشكيد و بيدرنگ بازگشت و يارانش به دو گفتند ترسيدى ؟ گفت : نه ميان خودم و او نره شترى ديدم كه دمش را ميجنباند و اين حديث مشهور است و ابى طالب ره در باره آن سروده :
اى بنى غالب به هوش باز پس گرديد هان * از ره گمراهى و منطقى سازيد عيان
ور نه من ترسان بودم بر شماها هر زمان * از بد آمدها درون خانههاتان بيگمان
تا كه باشد عبرتى در پيش چشم رهگذر * به حق پروردگار باختر با خاوران
همچون آنان كه چشيدند آن بلايش از شما * از نمود و عاد و كس باقى نماند از جمعشان
به روزى كه طوفيدشان باد سخت * كه نوشيد آن ناقه از آبشان
فرو شد بدان جمع خشم خدا * بدان ضربت از ازرق بد نشان
به روزى كه پى كرد آن ناقه را * بيك تيغ هندى كه رونق در آن
شگفت آور از آن به كار شما * همان سنگ چسبيده بر دستتان