17 - در مدينه خشكسالى شد و از آن به رسول خدا ص شكايت بردند و آن حضرت دو دست خود را بالا برد بسوى آسمان و گفت :
بار خدايا براستى من از تو خواهش كردم و به من بخشيدى و تو را خواندم و اجابت كردى بار خدايا سيراب كن ما را با بارانى برآمده از ابر آباد كن فورى بيدرنگ سودمند و بىزيان .
و همان ساعت بمردم باريد و رودها را سيلاب گرفت و روان شدند و همه جا پر آب شد و مردى آمد و گفت : اى رسول خدا غرق شديم و سيل رو ببازارهاى شهر سرازير شده و آن حضرت فرمود در حوالى ما باشد و بر زيان ما نباشد و ابر از فراز مدينه بدر شد و در گرد مدينه حلقه زد و فراز مدينه آسمان نمايان شد و آن دعا باجابت رسيد .
( در اينجا روايتى آورده در باره مجذوب شدن سران قريش از قرائت شبانه قرآن پيغمبر كه اول آن افتاده و از اينجا ثبت شده كه : ) هر يك از آنها با خود گفت : من اگر بروم آسودهام از اينكه ديگرى باشد و آمدنم را بفهمد و همه در گرد خانه پيغمبر فراهم شدند . چون همه يك دلخواه داشتند و چون پسند آواز قرآن محمد آنها را وادار كرده بود كه گرد خانه او آيند و شنيدن آوازش آنان را خيره و بى خود كرد و دل آنها را ربود و تا بامداد برجاى خود ماندند و چون برميگشتند باز بهم برخوردند و نزد هم رسوا شدند و پيمان خود را براى ترك اين كار تازه كردند و باز هم بدان برگشتند و بارها چنين كردند براى اينكه شيفتهء شنيدن قرآن آن حضرت بودند با همه اصرارى كه در عناد با آن حضرت و با قرآن او داشتند « 1 »
هامش
( 1 ) ذكر اين بخش در اينجا بجا نيست و مناسب است دنبال فصل اعجاز قرآن باشد و ما اين حكايت را كامل از كتاب سيره ابن هشام در پاورقى نقل كنيم در ص 193 ج 1 سيره ابن هشام چاپ مصر گويد از قول محمد بن مسلم بن شهاب زهرى آورد كه او باز گفت : ابو سفيان بن حرب و ابو جهل بن هشام و اخنس بن شريق و ابن وهب ثقفى هم پيمان بنى زهره يك شب بيرون شدند تا چون پيغمبر ص در خانهء خود قرآن را در نمازش ميخواند از آن حضرت بشنوند هر كدام در گوشهاى نشستند و گوش ميدادند و جاى يك ديگر را نميدانستند و ماندند تا سپيده دم و تفرقه شدند و در ميان راه بهم رسيدند و يك ديگر را بباد سرزنش گرفتند و بهم گفتند باز نگرديد كه اگر يكى از بيخردان شما بفهمد دل بسته قرآن محمد گردد و برگشتند تا شب دوم رسيد و هر كدام بجاى ديشب خود برگشت و به قرآن آن حضرت گوش دادند تا سپيده دميد و پراكنده شدند و در راه بهم رسيدند و همان سخن دى را بهم گفتند و بازگشتند تا شب سوم هم باز هر كدام بجاى خود آمدند و تا سپيده دم استماع كردند و پراكنده شدند و باز در راه بهم رسيدند و با هم عهد بستند كه ديگر بر نميگرديم و از هم جدا شدند و صبح كه شد اخنس بن شريق عصا زنان به خانه ابى سفيان رفت و گفت اى ابو حنظله به من بگو نظر تو در بارهء آنچه از محمد شنيدى چيست ؟ پاسخ داد اى ابا ثعلبه به خدا چيزها شنيدم كه فهميدم و مقصود از آن را هم فهميدم و چيزها شنيدم كه نفهميدم و مقصود از آنها را هم نفهميدم اخنس گفت من هم به خدا همچنين از آنجا بدر آمد و به خانه ابى جهل رفت و همين پرسش را از او كرد در پاسخ گفت : چه شنيدم ؟ ما با زادگان عبد مناف در شرف رقابت كرديم آنها مهمانى دادند و ما هم مهمانى داديم ، سوار كردند و ما هم سوار كرديم ، بخشش كردند و ما هم بخشيديم تا چون برابر شديم و بمانند دو اسب مسابقه همراه شديم گويند ، ما پيغمبرى داريم كه از آسمان به او وحى ميرسد از كجا ما چنين افتخارى بدست آريم ، به خدا ما هرگز بدان ايمان نياوريم و تصديق نكنيم .