اگر گويند : چرا بدين عقيده رفتيد و دو لفظ مسح و غسل را داراى دو معناى جدا از هم دانستيد با اينكه برخى مفسرين قول خدا ( 33 - ص ) و شروع كرد به مسح ساقها و گردنها را تفسير كرده به شستن پاها و گردنها پس مسح بمعنى غسل باشد ، گوئيم : اولا اين تفسير مورد اتفاق نيست و برخى آن را به همان دست كشيدن تفسير كردند و ابو عبيده و قراء و ديگران آن را بمعنى زدن و بريدن تفسير كردند .
و ثانيا كسى هم كه آن را به غسل و شستن تفسير كرده خلافى ندارد كه مجاز و استعاره است و معنى حقيقى نيست و براى ما روا نيست كلام خدا را بىدليل از حقيقت بمجاز بكشانيم .
اگر گويند : چرا جر ارجل بنا بر آن قرائت براى مجاورت نباشد بر خلاف نسق عبارت زيرا بسا كه عرب لفظى را باعراب لفظ مجاورش تلفظ كند و از نسق كلام بدر رود و چنانچه گويند جحر ضب خرب يعنى سوراخ سوسمار ويران است و خرب را براى مجاورت با واژه ضب مجرور خوانند با اينكه وصف و خبر جحر است و بايد مرفوع باشد و ارجل در قرائت قراء ديگر براى مجاورت با رؤس مجرور شده و گر چه در حقيقت عطف است بايدى و بايد منصوب باشد و گواه شعرا مرء القيس است .
كان ثبيرا في عرانين وبله * كبير أناس في بجاد مزمل
« 1 »
هامش
( 1 ) اين يكى از شعرهاى قصيده لامية العرب است كه امرؤ القيس آن را سروده و قصيدهاى دراز است و در حدود يك صد و پنجاه شعر دارد و در بلاغت و شيوائى سرآمد اشعار عرب جاهلى است و سرآمد معلقات سبعه كه آنها را براى افتخار در خانه كعبه آويخته بودند ولى قطع نظر از اينكه راويان شعر آن را مجرور روايت كرده باشند مسلم نيست كه شاعر آن را به جر آورده باشد و ممكن است برفع گفته باشد گر چه با ديگر اشعار قافيه موافق نباشد زيرا مخالفت اعراب قافيهها در قصيده گر چه عيب شمرده شده نزد علماى عروض و آن را اقواء ناميدند ولى در قصائد دوران جاهليت وجود داشته و بمانند شواذ در تلفظ عرب در شعر و نثر وجود داشته و قواعد نحو صرف و عروض و غيره كه در دوران اسلام تنظيم شده به حساب اغلب و اكثر تعبيرات بوده و كليت ندارند و در اكثر موارد تعبيرات مخالفتى وجود دارد كه آن را شاذ دانند ( مترجم ) .