فصل در بيان اينكه قدرت علت وجود فعل نشود و آن را بايست بكند
دليلش همانست كه در سابق گفتيم كه قدرت تعلق به دو ضد دارد و اگر موجب عمل گردد بايد هر دو موجود شوند و آن محال است زيرا بايد يك مكلف هم حاضر باشد و هم مسافر هم متحرك باشد و هم ساكن .
2 - اگر قدرت علت تامه عمل باشد عمل اضطرارى شود و توجه امر و نهى بمضطر صحيح نباشد و ثواب و عقاب او بىمورد است .
فصل در بيان اينكه خدا تعالى كارهاى بنده را نيافريند
و همه كار خود آنها است كه پديد آورند و هستى دهند دليلش 1 - اينكه در ميان كارهاى بنده كارهاى زشت باشد چون كفر ، فسق و ظلم و دروغ و حكيم كارهاى زشت نكند .
2 - خدا به خود دشنام ندهد و بد نگويد با اينكه اين كار برخى بندهها است 3 - ما دانيم هر كه كارى كند صفتى از آن برايش باز گرفته شود و بر او صادق آيد چنانچه اگر حركت كند متحركش گويند و اگر سكون دارد ساكنش خوانند و اگر بزند ضارب و اگر بكشد قاتل و اگر خدا تعالى فاعل و آفريننده كارهاى ما بود نه خود ما بايد نام همه بر خدا نهند چون سارق و زانى . . ، خدا تعالى والاتر است از اين گونه نامها .
4 - دليل بر اينكه اينها كارهاى خود ما است نه ديگرى اينست كه بر اثر تصور و اراده ما بوجود آيند و بسبب نخواستن ما نباشند و بر پايه نظامى كه دانيم منتظم شوند و بر حسب نادانى و كژفهمى ما مختل گردند و اگر كار ديگرى بودند نبايد چنين باشند .