تا شرط درست و موافق با مشروط باشد ، زيرا كسى كه در خوراكش از حرام پرهيزد گناهى در خوراك ندارد ولى بسا كه گناهى در ترك انجام واجبات داشته باشد ، و چون شرط كرديم كه با تقوى بايد ايمان و عمل صالح باشد گناه از هر راه نفى شود ، و چون قرينه هست حذف آنچه گفتيم زشت نيست چون عادت عربست كه با قرينه واژهاى حذف كنند چون نياز به گفتن ندارد ماند قول شاعر :
تراه كان اللَّه يجدع انفه * و عينيه ان مولاه يأت له وفر « 1 »
چون كلمه جدع با چشم شايسته نيست و عطف بر انف شده كه شايان جدع است و لفظى كه مناسب چشم است در تقدير است مانند قفو بمعنى كندن و مانند آن ، راه دوم اينكه ايمان و عمل صالح شرط نباشند گرچه بدان عطف شدند ، و چون خدا خواسته وجوب ايمان و عمل صالح را بيان كند آن را بواجبى كه تقواى از حرام است عطف كرده چون هر دو واجبند گرچه هر دو شرط نفى گناه نيستند در باره خوراك ، و اين توسّعى است در بلاغت و رسائى سخن كه خرد در حسن و غرابتش خيره ماند پايان سخن او - ره - و باز پاسخ دادند كه در باره مؤمن درست است گفته شود بيگناه است ولى بكافر كه مستحق كيفر است و بدان اندر است اين تعبير گفته نشود ، بعلاوه كافر راه فهم حلال و حرام را بر خود بسته ، و از اين رو اين سخن در باره مؤمن گفته شده و فرمودهاش «
وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ
» يعنى ميخواهد بدانها ثواب دهد و احترام كند ، و روايت است كه قدامة بن مظعون مىنوشيد در دوران عمر بن خطاب و وى خواست او را حد زند و قدامه گفت : « نيست بر آنان كه ايمان و عمل صالح دارند گناهى تا آخر آيه ، و عمر خواست حد از او بردارد على عليه السّلام فرمود : او را ميان صحابه بگردانيد اگر از كسى آيه حرمت مى را نشنيده حدش نزنيد و اگر شنيده او را توبه دهيد و حد زنيد ، و اگر توبه نكند او را بكشيد .
هامش
( 1 ) بينى او را كه گويا خدا ميبرد بينى او را و دو چشم او را اگر مولايش صاحب مال فراوان گردد .