و تن بيجانست و همان روح زنده و فعال است و مدرك ، و دليلش را با سستى آن در پيش دانستى .
ابن اخشيد گفته : جسمى است پراكنده در همه تن و در آنست آنچه در گفتههاى پيش است .
صوفيه گفتند : جسمى است لطيف در ژست تن و چون جامهايست بر تن ، و گويا آنان در كارهايش انديشيدند و در اينكه چون عضوى بريده شود نميرد و آن را چيزى همراه كالبد دانستند و اين هم محض تخمين است ثنويه گفتند دو جوهر آميخته است يكى خير كه نور است و ديگرى شرّ كه ظلمت است ، بنا بر اينكه اين دو قديمند و مدبّر ، و بطلان مبناى آن را در علم كلام دانستى .
مرقونيه گفتند : تركيب سه جوهر است : نور ، ظلمت و سوّمى ميانه آنها كه فاعل او است نه آنها .
صائبه گفتند : حواسّ پنجگانه است چون شعور دارد و آنها مراكز شعورند و اين هم قياسى است مركب از دو موجبه و بىنتيجه و بر آنها لازم آيد كه با فقدان يك حسّ انسان مفقود شود چون كل با فقدان جزء نابود است و حسّ آن را دروغ داند .
گروهى از دهريان گويند : چهار طبع است كه در آميزش مخصوص انسان باشند ، يكى از آنها گفته : پنجمى هم با آنها بايد كه نطق و كار و تميز است .
برخى معتقدان بهيولى گفته : جوهريست زنده و گويا و او در اين جوهر چيزيست كه نه تماسى دارد و نه جدائى ، او است مدبّر تن .
ملكانيه از ترسايان گفتند مجموع نفس و عقل و كالبد است .
معمّر گفته : يك وجود عينى است انتقال ناپذير بىمحلّ و لا مكان كه اين جهان را سرپرستى كند ادراك نشود و ديده نگردد ، گفتند او آدمى را چون مبدأ قديم دانسته و چون از او پرسيدند چگونه تدبيرش ويژه همين تن است نه جز آن هراسيده و گفته مدبّر همه تنها در جهانست ، و اين صفت معبود است سبحانه و پنداشته
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 90
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٠