بهمانست كه گذشت .
برخى فلاسفه گفته : انسان همان جزء آتشى است زيرا تابش و جنبش از آتش است و خاصيت آدمى هم ادراك و حركت است و ادراك همان تابش است ، و از اين رو پزشكان گفتند : سرپرست اين تن حرارت غريزيه است ، گوئيم هم خاصيت بودن دليل اشتراك خاصيت دارها نيست زيرا عناصر با اختلاف در ماهيت در كيفيات خود مشتركند .
باقلانى گفته : انسان جزء هوائى تن است ، و آن نفسى است كه در روزنهها رفت و آمد دارد و چون بند آيد زندگى تمام شود ، پس نفس همان دم است ، گوئيم گذشت كه ملازمه يگانگى را نبايد گفتهاند : انسان جزء آبى تن است زيرا او مايه نموّ است . گوئيم اين هم به دو موجبه از شكل دوم برگردد كه عقيم است ، و نمو هم منحصر به آب نيست خورشيد و هوا هم در آن اثر دارند .
گفته شده : اجزاء لطيفى است روان در تن مانند روغن در كنجد و گلاب در گل ، و اين هم مجرّد خيال بىدليل است .
نظام و ابن اخشيد گفتند : روح مغز كه پذيراى حسّ و انديشه و حفظ و يادآوريست همان زنده مكلف است و كارگر تن ، و تركيبى است از بخار و اجزاء لطيف اخلاط و جايش اعضاء رئيسه تن است كه دل و مغز و كبدند كه از آنها به رگها و اعضاى ديگر نفوذ كند ، گوئيم ما ميدانيم كه شنوا گوش است ، بينا چشم ، راكع و ساجد تن ، و چطور گفته شود كار از جز آنها است ، و چرا زانى را حد زنند و مرتد را بكشند اگر كاركن جز همين كالبد محسوس است .
باز نظام گفته : انسان جزء لطيفى است درون تن روان در اعضاء و چون عضوى بريد ، خود را از آن در كشد و چون آن لطيف بريده شود آدمى بميرد ، و دليلش اينست كه با نبودنش زندگى نابود شود و سستى آن را دانستى .
هشام بن حكم گفته : انسان جسم لطيفى است از آن دل و آن را نور ناميده
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 89
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٩