تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
و شاه بكشورش و كارش را بواسطه تن مىكند ، و نفس حقائق موجودات را دريابد و بفهمد چه ممكن است و چه محال ، و نفس فلكى به اشخاص افاضه كند چون خورشيد كه برآيد و در هر روزن بتابد . بلكه غزالى گفته : نه درون تنست و نه برونش ، نه پيوست به آنست و نه جدا از آن زيرا زمينه آنها مكانى بودن است كه او ندارد چنانچه جماد نه دانا است نه نادان ، چون زمينه اين دو وصف زنده است ، و هر كه آن را نادان خواند از طبع عوامانه است . و از اين رو كراميه و حنبليان خدا را جسم موجود دانند زيرا جز جسم اشاره پذير را تعقل نكردند ، و آنكه پيشتر رفته جسم بودن را نفى كرده و باز هم عوارض آن را چون جهت داشتن آورده و خدا را در جهتى دانسته كه منزه است از آن و چون وصف تجرد را در خدا دريغ كردند چگونه در جز او بپذيرند . گويند اگر مجردى باشد در خصوصىترين صفات شريك خدا شود و بايد در ذات او هم شريك باشد ، جواب گوئيم نپذيريم كه تجرد به اين معنا خصوصىترين صفات خدا است بلكه اخص صفاتش اينست كه به خود وجود دارد و جز او به دو وجود دارد . براى اثبات تجرد دليل آوردند كه معلومات بسيطى داريم چون وحدت و نقطه و بايد علم بدانها هم بسيط باشد زيرا اگر علمش مركب باشد و جزئيش بدان تعلّق گيرد لازم آيد جزء و كل برابر شوند و لازم آيد علم پيش از خود موجود باشد زيرا جزء نامتعلّق پيشتر وجود داشته و اگر ببعض معلوم تعلّق گيرد خلف باشد زيرا فرض اينست كه معلوم بسيط است ، و اگر به دو تعلّقى نگيرد بايد عملى نباشد زيرا كلام در اجزاء ديگر هم همانست و با جميع ميان آنها اگر هيئت تازه‌اى پديد نشود علم مفروض محض بىعلمى است و اگر علمى با ديد شود اگر از دو جزء باشد عالم مركب باشد و اگر هيئت علم قائم بهر دو شود تركيب در قابل هر دو باشد نه در خود آنها زيرا اگر مركب باشد سخن سابق در اجزاء آن بازگردد .