كه او پروردگار است .
و اينست مقصود شارح نظم البراهين كه گفته : گفته شده : نفس همان خداست گفتند : نفوس در حقيقت خود مختلفند و تنها هم در مزاج خود مختلفند ، و هر نفسى بمزاج مناسب خود پيوندد ، گوئيم تنهاى آدمى در مزاج بهم نزديكند و بسا اكثرشان يك نوع مزاج دارند و بايد يك روح به همه تعلّق گيرد ، و براى ادراك اين أقوال مأخذهائى وجود دارند جز اينكه با بررسى موضوع بحث برخى برگردند بجوهر مجرّد و برخى باجزاء اصليه .
بيشتر محققان چون أبى حسين بصرى ، جمال الدين حلّى ، كمال الدين بحرانى سالم بن غريزه سوراوى گفتند : انسان يك اجزاء بنياديست در تن كه بمانند تا پايان عمر و تبدل و ديگرگونى نپذيرند ، نه مجموع تن باشد كه پيوسته در تبدل و جانشين گرفتن است با اينكه نفس باقى و پاينده است ، و باقى جز زائل است ، و اگر او همه تن باشد ستم لازم آيد ، زيرا آنچه از آن نابود شده برگشتش نشدنى است چون دانستى كه برگشت نابود نشدنيست و آنچه را بوى سزد به او نرسد ، و براى آن كه چون دانشها را بررسى كنيم در ناحيه سينه ما است و اگر جاى دانش ما جدا از تن ما باشد بايد وصف در جز خود ما باشد .
و براى اينكه اگر انسان مجرّد باشد نميتواند انسان ديگر را بداند چون بايد مجرّد را بداند و بطلان آن روشن است ، و براى اينكه ما يك انسان مشخصى را ميدانيم و انسان مطلق جزء آنست و اگر جزء را ندانيم كل را نتوانيم دانست و برعكس چون انسان مشخص را ميدانيم و انسان مطلق جزء آنست و مجرّد دانستنى نيست ، پس جزء آن نيست ، و براى اينكه با نزديك شدن به آتش درد را دريابيم و دردناك انسان است و معلوم است و مجرّد نامعلوم است .
آنها گفتند انسان كليات را دريابد ، و چون ناپايان در جسم پاياندار در نيايد بايد انسان مجرّد باشد در جواب گوئيم علم صورتى نيست درون عالم بلكه اطلاع بر معلوم است ، و علم بكلّ خود كلّى نيست بلكه كلّى همان معلوم است و اگر
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 91
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩١