گفت : پسربچهاى بر سر دست داشت و به من فرمود : اى أبى حمزه
هذا تاويل رءياى من قبل قد جعلها ربّى حقا
.
7 - در كتاب سليم بن قيس : كه امير المؤمنين عليه السّلام به عبد اللَّه بن عمر فرمود : پدرت به تو چه گفت آن وقت كه ما را يكى يكى دعوت كرد ، گفت كمتر گواهيم اينست كه گفت : اگر با اصلع بنى هاشم بيعت كرده بودند آنها را به راه راست روشن واميداشت و به قرآن و سنت پيغمبرشان پايدار ميكرد ، و آنگه فرمود اى پسر عمر ، تو جوابش چه گفتى ؟ گويد گفتم : تو را چه بازداشت كه او را جانشين خود كنى ؟ فرمود : چه جوابت داد ، گفت : جوابى كه آن را نهان دارم ، علي عليه السّلام فرمود : البته رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله از آن به من خبر داد در خواب همان شب كه پدرت مرد ، و هر كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله را در خواب بيند ، البته او را در بيدارى ديده ، گفت : به تو چه خبر داد ؟
فرمود : تو را به خدا اى پسر عمر اگرت بازگفتم تصديقم ميكنى ؟ گفت يا خاموش ميمانم فرمود : او در پاسخ اينكه گفتى چه بازداشتت از اينكه او را خليفه خود كنى ؟ گفت عهدنامهاى كه ميان خود نوشتيم و در حجّة الوداع آن را در خانه كعبه سپرديم ، ابن عمر خاموش ماند و گفت : به حق رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله كه از من دست بدار ( الخبر ) .
8 - و از همان از عبد الرحمن بن غنم ازدى و داستان درگذشت معاذ بن جبل و ابى بكر را كشانده تا گفته فرياد وا ويلا كشيد و گفت : اين محمّد و على هستند كه مرا بدوزخ نويد دهند آن عهد نامه كه ما در خانه كعبه بدان پيمان داديم با هم ، بدست آن حضرت است و ميفرمايد : بدان پائيدى و بر على ولى خدا و يارانش چيره شدى و دليرى كردى نويد دارى بدوزخ در فروترين دركات .
سليم گويد : بمحمّد بن ابى بكر گفتم : چه كسى به نظر تو از اين پنچ تن بدان چه گفتند براى على بازگفت ؟ پاسخ داد رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله كه او را هر شب