رفتم و چنين كردم و چون به نينوا رسيدم پيرى فرتوت آنجا نشسته بود .
گفتم : اى شيخ از كجائى ؟ گفت : از أهل همين آبادى ، گفتم : چند سال دارى ؟ گفت : به ياد ندارم چند سال از عمرم گذشته ، ولى دورترين يادآورى كه دارم اينست كه حسين بن على عليه السّلام و همراهان و خاندانش كه با او بودند ديدم كه آب را به روى آنها بستند و به روى سگها و وحوش بازگذاشتند تا از آن بنوشند ، من آن را دلگداز شمردم و به او گفتم : واى بر تو ، به چشم خود اين را ديدى ؟ گفت :
آرى ، سوگند بدان كه آسمان را افراشته ، اى شيخ به چشم خود ديدم ، و راستى تو و يارانت كه كمك كنيد بدان چه ما ديديم ديده هر مسلمانى را خونبار كرده اگر مسلمانى در جهان باشد .
گفتم : واى بر تو ، آن چيست ؟ گفت شما جلوگيرى نكنيد از آنچه سلطان شما بر آن حضرت روا دارد ، گفتم : چه روا داشته و باجراء گذاشته ؟ گفت : آيا قبر پسر پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله را شخم كنند و زمينش را كشت كنند ؟ گفتم :
قبر كجا است ؟ گفت : زمينش همان جا است كه تو ايستادى ، و خود قبر كور شده و جايش دانسته نشود .
ابن عياش گويد : من قبر را پيش از آن هرگز نديده بودم و در عمر خودم بر سر آن نيامده بودم ، گفتم : كيست كه آن را به من معرفى كند ؟ آن شيخ با من آمد تا به بنگاهى رسيديم كه درى داشت و دربانى و گروهى بر در ايستاده بودند بدربان گفتم : ميخواهم وارد شوم بر پسر رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله ، گفت : دسترسى بدان ندارى ، گفتم : براى چه ؟ گفت : اكنون وقت زيارت ابراهيم خليل اللَّه و محمّد رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله است و بهمراه آنها جبرئيل و ميكائيلند با فوجى فرشتهها .
ابن عيّاش گويد : از خواب بيدار شدم و هراس سخت و اندوه و گريه مرا گرفته بودند ، و چند روزى گذشت تا نزديك بود خوابم را فراموش كنم ، و آنگاه ناچار شدم ببنى غاضره بيرون شوم براى وامى كه از يكى از آنها ميخواستم ، و بيرون رفتم با فراموشى اين داستان تا بميل كوفه رسيدم و ده دزد به من برخوردند و تا آنها
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 233
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٣٣