ميفزوديم و به او گزارش دادم و لبخندى زد چون كسى كه داستان را ميداند .
10 - و از همان : بسندش از سلمان در پاسخ امير المؤمنين از پرسشهاى جاثليق و كشانده تا آنجا كه جاثليق از آن حضرت معجزه خواسته ، أمير المؤمنين فرمود : اى ترسا تو وقتى از وطنت بيرون آمدى جز اينكه اكنون اظهار كنى در دل داشتى در خواب به تو مقام من نموده شده ، و سخن در باره مرا به تو بازگفتهاند ، و از مخالفت با من تو را برحذر كردهاند ، و به پيروى من فرمانت دادهاند ، گفت :
بدان خدا كه مسيح را فرستاده راست گفتى ، و از آنچه به من خبر دادى جز خدا تعالى آگاه نبود ، سپس مسلمان شد و همراهانش هم مسلمان شدند .
گويم : در ابواب معجزات ائمه عليهم السّلام اخبار بسيار در اين باره گذشت و آنها را از ترس اطناب وانهاديم و در خواب ديدن ام داود در باب عمل گرهگشائى خواستن بيايد .
11 - در توحيد ( 49 ) : بسندش تا امير المؤمنين عليه السّلام كه يك شب پيش از جنگ بدر خضر عليه السّلام را در خواب ديدم و به او گفتم : چيزى به من بياموز كه بدان بر دشمنان پيروز شوم ، گفت : « يا هو يا من لا هو الّا هو » و چون بامدادم شد آن را برسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم گفتم و فرمود : اى علي نام اعظم را آموختى ، و روز بدر بر زبانم بود ( الخبر ) .
17 - در مجالس ابن الشيخ : بسندش از أبى بكر بن عيّاش كه چون موسى ابن عيسى بقبر حسين عليه السّلام گسيل شد تا آن را و همه زمينهاى حائر گرد آن را شخم كند و در آن زراعت بكارد در خواب ديدم گويا نزد قوم و تبار خود بنى غاضره بيرون شدم ، و چون به پل كوفه رسيدم ده خوك سر راه من را گرفتند و آهنگ من كردند ، و خدا بوسيله مردى از بنى اسد كه او را مىشناختم بفرياد من رسيد و آنها را از من دفع كرد ، و به راه خود رفتم تا بشاهى رسيدم و راه را گم كردم ، و آنجا پيرهزنى ديدم ، به من گفت : اى شيخ قصد كجا دارى ؟ گفتم : غاضريّه ، به من گفت : بنگر بدين وادى كه چون بآخرش رسيدى راه بر تو روشن شود ، پيش
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 232
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٣٢