زندگى بدى دارد ، چون نياز به بيش از آن دارد كه خود به خود هست مانند خوراك معمولى ، زيرا خوراك موجود خود به خود و جامه چنين با آدمى ناساز است و بايد آن را ساخته كرد ، و آدمى نياز به چند صنعت دارد تا كار زندگيش منظم گردد و يكتن نتواند همه را انجام دهد و بايد همكارى كند اين براى آن نان پزد و اين براى آن ببافد ، و آدمى نيازمند است كه يك ديگر را بشناسد كه شريك زندگى همند و نياز بيك علامت وضعى دارد كه چند قسم است و اصلح و اشرف همه سخن است .
چون تن آدمى كامل نيست جز با دل كه مركز حرارت غريزيه است ، و بايد پى در پى نسيم خنكى بدان رسد تا معتدل بماند و نسوزد ، و ابزارى در تن او آفريده شده كه ميتواند نسيم خنك بدل رساند و چون لحظهاى بماند گرم و فاسد شود و بايد بيرونش آورد .
و خداوند نفسى كه برآيد مايه پديد شدن آواز نموده ، و توليدش بدين وسيله آسانست و آن در مخارج تقطيع شود و حروف خاصى پديد كند ، و از تركيب حروف بدين روش واژهها ساخته شود ، و هر يك را براى معنى خاصى وضع كردند و فهماندن مقاصد از اين راه بىنهايت آسان شده براى اينكه پديد كردن آن بسيار آسانست و ساختن واژههاى بسيار براى معانى بسيار هم خوب آسانست و هنگام نياز بوجود آيد و با رفع نياز از ميان برود و بار بر دوش نباشد چون آواز نميماند .
بخش دوم تعريف اشاره است و گفتار به چند وجه برتر از آنست .
يكم : اشاره مخصوص موجود حاضر است و ديدنى ولى گفتار شامل معدوم و اشارهناپذير هم مىشود .
دوم اشاره حركت پلك است بيكسو و يك نوع يا دو نوع است و وسيله تعريف هر چيز نشود بخلاف گفتن كه آواز حروف بسيط و مركب بسيار دارد سوم چون به چيزى اشاره شود كه ذاتى و اوصاف بسيارى دارد دانسته نشود كه مقصود همان ذاتست يا فلان وصف يا وصف دوم يا سوم يا چهارم يا همه ولى گفتار همه را تشخيص دهد .
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 120
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٢٠