خليفه نزديك او شد و به او نگاهى كرد ، و خدا مهر او را بدلش انداخت ، و نزد او ايستاد و گفت : اى پسر چرا بهمراه بچهها نرفتى ؟ بىدرنگ گفت : يا امير - المؤمنين راه تنگ نبود كه با رفتن خود آن را برايت توسعه دهم ، جرمى نداشتم كه از تعقيبش نگران باشم ، و به تو خوشبينم كه بيگناه را نيازارى ، سخن و چهره وى او را خوش آمدند ، به او گفت : نامت چيست ؟ گفت : محمّد ، گفت : پسر كيستى ؟
گفت : يا امير المؤمنين من پسر على الرضايم ، بر پدرش رحمت فرستاد ، و اسبش را نزد او راند و بازى همراهش بود .
چون از شهر دور شد او را بدنبال دراجى روانه كرد ، و مدّتى طولانى نهان شد و سپس از فضا بازگشت و ماهى خردى كه هنوز رمقى داشت در نوكش بود ، خليفه از آن بسيار تعجب كرد ، و آن را در مشت گرفت و از همان راه به خانه برگشت و چون بهمانجا رسيد كودكان را بر حال خود ديد و همه با ورود او مانند بار يكم بكنارى رفتند و امام نهم نرفت و ايستاد مانند بار يكم .
چون خليفه به او نزديك شد ، گفت : اى محمّد ، فرمود : لبيك يا امير المؤمنين گفت : اين چيست در كف من ؟ و خدا به او الهام كرد كه گفت : اى امير المؤمنين خدا بخواستش در دريا بقدرتش ماهيان خردى آفريده كه بازهاى شاهان و خلفاء شكارشان كنند ، و سلاله خاندان نبوّت را بدان بيازمايند ، چون مأمون سخن او را شنيد عجب كرد و از او خوشش آمد و پر به دو نگريست ، و گفت : براستى پسر رضا هستى و به دو دو چندان احسان نمود .
على بن عيسى گفته : در كتابى كه اكنون نامش در يادم نيست ديدم كه بازها برگشتند و در چنگالشان مارهاى سبزى بود ، و از يك امام پرسش شد و پيش از آنكه موضوع سؤال گفته شود ، فرمود : ميان آسمان و زمين مارهاى سبزيند كه بازهاى سرخ آنها را شكار كنند ، و پيغمبرزادهها را با آن آزمايش كنند و آنچه معنايش اين بوده است ، و اللَّه اعلم « 1 » .
هامش
( 1 ) در مفتاح الفلاح چنانچه در باب آينده آيد اينست كه چون ابر از آب دريا بر گيرد ماهيان خردى در آن باشند و از آن افتند و پادشاهان با آنها سلاله نبوت را امتحان كنند ، و اين روايت چنانچه گذشت بىسند است و غالب اين گونه روايات دچار ضعف و ارسال باشند ، و خدا بحقيقت داناتر است ( از پاورقى ص 40 )