تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 289

مساهمون:

ص٢٨٩
رفتم نزد او و از او پرسيدم ، گفت خبر عجيبى به تو بدهم ، عربهاى بيابان رفته بودند سماروغ بچينند ، مخلوقى در بيابان افتاده بود ، نزد منش آوردند ، و من آن را نزد خليفه بردم چون آن را ديد ، گفت : از من دورش كن و جعفر را بخوان ، او را خواندم . منصور به او گفت : يا أبا عبد اللَّه به من بگو در هواء چيست ؟ فرمود : در هوا موجى است خوددار ، گفت : در آن ساكنى هست ؟ فرمود : آرى ، گفت : سكانش چه باشند ؟ فرمود : خلقى كه بدنشان چون ماهى است ، و سرشان چون پرنده ، و مانند خروس يال دارند و نغنغ ( سوراخهاى برآمده در گردن ) و بالهاى بسيار سفيد چون پرنده‌ها بمانند نقره زلال شده . خليفه گفت : طشت را بياور ، آوردم و همان در وى بود ، به خدا همچنان بود كه جعفر وصف كرده بود ، و چون او بيرون شد ، به من گفت : اى ربيع اين كه در گلويم گير كرده از اعلم مردم است . بيان : چون آن حضرت سزاوار خلافت بوده و شرائط آن را داشته نه منصور و نميتوانسته او را دفع كند تشبيهش كرده باستخوانى كه در گلو گير كرده : نه مىشود فرو داد و نه بيرون انداخت ، موج مكفوف درياى امواجى است كه خوددار است و فرو نريزد ، و بسا اشاره بدرياى محيط باشد و ابر اين جانور را از آنجا با خود آورده . ولى ظاهر اين خبر و خبر آينده اينست كه آن دريائى است ميان آسمان و زمين جز محيط . 6 - در كشف الغمّه : محمّد بن طلحه گفت : چون امام رضا عليه السّلام پدر امام هفتم درگذشت يك سال پس از آن مأمون ببغداد آمد و روزى به شكار ميرفت در يك سوى شهر بر سر راهش كودكها بازى ميكردند و امام هفتم كه در حدود 11 سال داشت با آنان بود ، چون مأمون رسيد همه كودكان گريختند ، و او ايستاد و از جاى خود نجنبيد .