و ازلى باشد ، از حالى بحالى دگرگون نشود و روزگار موجود ازلى را دگرگون نكند ، و نابودى براى او نيايد .
بيان : « قديم حادث نشود » يعنى آنچه وجود ازلى دارد ، پديده و معلول نيست پس واجب الوجود است و خود ساخته و ديگرگونى و نابودى در آن راه ندارد ، و بسا بيكى از حكما نسبت داده شده كه گفته آفريننده نخست تنها صورتها را آفريده و هيولا پيوسته با آفريننده بوده ، و حكماى ديگر ، گفتهاند اگر هيولا ازلى و قديم باشد صورت پذير نباشد ، و از حالى بحالى ديگر نشود ، و پذيراى فعل ديگرى نگردد ، زيرا ازلى بىتغيير است .
گفته او عليه السّلام « پس از كجا اين رنگهاى گوناگون آمدهاند » بسا اين اعتراض بر اساس اينست كه پنداشتند هر پديده بايد علتى داشته باشد كه مانند او باشد در ذات و صفات ( گويند معلول وجود دوم علت خود است ) و امام بر عقيده خودش او را وادار كرده ، يا مقصود اينست كه احتياج بماده سابقه براى وجود اشياء اگر براى ناتوانى صانع باشد از پديد كردن چيزى كه نيست ، پس بايد همه چيز با هر وصفى كه دارد در ماده باشد تا او را از آن بر آرد و اين محال است ، چون مستلزم اينست كه ماده حقائق متباينه و متضاده داشته باشد و صفات متضاده در او باشد و اگر گويند برخى را دارد پس حكم كرديد باينكه برخى بىماده پديد شدند و بايد همه چنين باشند و چرا نباشند ، و اگر گويند جوهر ماده بجواهر ديگر مىگردد و اوصافش باوصاف ديگرى لازم مىآيد ازلى نابود شود و اين محال است ، و لازم مىآيد چيزى از ناچيز برآيد و همين مطلوب ما است .
و اما آنچه از زندگى و مرگ ياد كرده و برگشت آن بسخن ما است ، و خلاصهاش اينست كه : ماده كل كه تصور شده يا بذات خود زنده است ( مادهاى با نيرو ) يا مرده است ( ماده صامت ) يا ماده اشياء دو تا است يكى زنده و يكى مرده ، اين هم دو احتمال دارد اول آنكه هر چيزى ، خود از زنده و مرده هر دو باشد و دوم اينكه زنده از زنده برگرفته شده و مرده از مرده ، يكم را ابطال كرده كه گفته اگر مرده بالذات از زنده برآيد لازم
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 62
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٢