تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 61

مساهمون:

ص٦١
نشود و ديگرگون نگردد و نمىشود اين چيز جز يك جوهر باشد و يك رنگ پس اين رنگهاى گوناگون و جوهرهاى فراوان موجود در اين جهان از كجا آمده‌اند بهر شكلى ؟ و اگر آنچه اشياء را از آن آفريده زنده بوده مرگ از كجا آمده ؟ و اگر مرده بوده زندگى از كجا آمده ؟ و نشود كه آن چيز قديم زنده و مرده هر دو باشد و هر دو ازلى باشند ، زيرا از زنده‌اى كه ازلى است مرده بر نيايد و نشايد كه مرده ازلى باشد با اينكه مرده است زيرا مرده توانائى ندارد و بقائى ندارد . گفت پس از كجا گويند همه چيز ازلى است ؟ فرمود : اين گفتار مردمى است كه مدبر اشياء را منكرند و رسولان خدا و گفتارشان را دروغ پندارند ، و پيغمبران و آنچه پيغام آرند دروغ دانند و كتب آنها را افسانه‌هاى ديرين نامند ، و براى خود به نظر خويش كيشى ساخته‌اند و خوشش داشته‌اند . راستى همه چيز دليل است كه پديده است و تازه از چرخش چرخ بدان چه در آنست كه هفت چرخ است و از جنبش زمين و آنچه بر آنست و از دگرگونى زمانها و اختلاف وقتها و همه پديده‌هاى نو جهان از فزونى و كاستى و مرگ و گرفتارى ، و ناچارى هر كس باينكه اقرار كند صانعى و مدبرى دارد ، آيا نبينى شيرين ترش مىشود ، و خوشمزه تلخ مىشود و نو كهنه ميگردد ، و همه چيز دچار دگرگونى و نابوديست ؟ و حديث را كشانده تا آنجا كه گويد : زنديق گفت : و كسى هست كه پنداشته ، خدا هميشه بوده و بهمراهش سرشتى آزارگر هم بوده و خدا نتوانسته خود را از آن خلاص كند جز باينكه با آن آميخته و در آن در آمده ، پس از آن سرشت اشياء را آفريده . امام فرمود : سبحان اللَّه ، وه چه درمانده خدائيست كه او را توانا ستايند و نتواند خود را از سرشتى و گلى بيجان رها كند ، اگر آن سرشت زنده و ازلى باشد پس دو خداى قديمند كه بهم آميخته و جهان را از پيش خود تدبير كرده‌اند و اگر هر دو زنده بودند ديگر مرگ و نابودى از كجا آمده‌اند ، و اگر سرشت مرده و بيجان بوده ، براى مرده در برابر ازلى قديم بقائى و مقاومتى نيست و از مرده زنده بر نيايد ، اين گفتهء ديصانيه است كه بدترين زنديقانند ، سپس در چند جاى اين خبر فرموده : اگر قديم
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 61 | العلامة المجلسي / محمد باقر كمره‌اى