تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
نزديكش برو و از شيرش بنوش ، نزديك شدم و نوشيدم تا سير شدم از عسل خوشمزه‌تر و از كره نرم‌تر بود ، و مرا بس شد ، فرمود : اين خوبست گفتم : خوب آقايم ، فرمود ميخواهى به از آن را به تو نمايم ؟ گفتم : آرى اى آقايم ، فرمود : اى سلمان : فرياد كن يا حسناء بدر آى ، من فرياد كردم و ماده شترى با 120 ذراع درازا و 60 ذراع پهنا از ياقوت احمر بدر آمد و مهارى از ياقوت زر داشت ، و پهلوى راستش از طلا بود و پهلوى چپش از نقره ، و پستانش از در خوشاب . فرمود : اى سلمان از شيرش بنوش ، گفت : پستانش را در دهن گرفتم و عسلى زلال و پاك از او بدر آمد گفتم : آقايم اين از كيست ؟ فرمود : از تو و همه شيعيان ديگر از دوستانم ، سپس به او فرمود : برگرد و فورا برگشت و مرا در آن جزيره گردانيد تا بدرخت بزرگى رسانيد كه در پاى آن خوانى بزرگ گسترده بود و بر آن خوراكى بود كه بوى مشك ميداد ، ناگاه پرنده به شكل يك كركس بزرگ جست و به آن حضرت درود گفت و بجاى خود برگشت . گفتم : اى آقايم اين خوان چيست ! فرمود خوانى است كه براى شيعيان و دوستانم تا روز قيامت گسترده است ، گفتم : اين پرنده چيست ؟ فرمود : فرشته‌اى كه بر آن گماشته شده ، گفتم : تنها است ؟ فرمود خضر عليه السّلام هر روز بر او گذر كند . سپس دستم را گرفت و بدرياى ديگر برد و از آن گذشتيم و بجزيره بزرگى رسيديم كه كاخى داشت يك خشت از طلا و يكى از نقره سپيد و كنگره‌هايش از عقيق زرد بود و بر هر ركن كاخ هفتاد صنف فرشته بود و امام بر آن ركن نشست ، و فرشته‌ها مىآمدند و به او درود ميگفتند ، سپس اجازه داد به جاهاى خود باز گشتند . سلمان گفت : سپس آن حضرت بكاخ در آمد و در آن درختها و جويها و پرنده‌ها و گياههاى رنگارنگ بود ، امام رفت تا بپايانش رسيد و بر سر درياچه‌اى ميان بستان ايستاد ، بر پشت بام رفت و بر آن تختها از طلاى سرخ بود ، بر آن نشست
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 261 | العلامة المجلسي / محمد باقر كمره‌اى