گفت : او كيست ؟ فرمود : اما آن مرد را به تو نشان ندهم ولى اگر خواهى به تو گزارش دهم كه چه خوردى و چه در خانهات ذخيره كردى ؟ گفت : به من آگاهى ده .
گفت : امروز خوراك تو حيس بود ( و آن خرمائيست كه هستهاش را درآورند و با كشك بكوبند و با روغن مخلوط كنند و دستمال كنند تا چون تريد شود ) و اما در خانه تو بيست اشرفى طلا است كه سه تاش تمام وزنست ، آن مرد گفت : من گواهم كه تو حجت عظمى ، مثل اعلى و كلمه تقوا هستى ، امام فرمود : تو هم يك صديقى كه خدا دلت را با ايمان آزموده ( و برجا داشته ) .
31 - من گويم : در يكى از كتب قدماى اصحاب در نوادر معجزات ديدهام بسند خود از صدوق كه آن را به سلمان رسانيده گفته : بهمراه امير المؤمنين عليه السّلام بوديم و گفتگو در معجزههاى پيغمبران مينموديم من به آن حضرت گفتم : اى آقايم دوست دارم ناقه ثمود و چيزى از معجزههاى خود را به من بنمائى ، فرمود : بسيار خوب ، بر جست درون منزلش رفت و سوار بر اسب تيرهاى برون آمد ، قباى سپيدى بر تن و كلاه سپيدى بر سر داشت و بقنبر فرياد كرد آن اسب پيشانى سفيد و تيره رنگ را بدر آور و به من فرمود : اى ابا عبد اللَّه سوار شو من سوارش شدم و بناگاه دو پر داشت كه بپهلويش چسبيده بودند ، به او بانگ زد و او بهواء برآويخت و من آواز پر فرشتهها را در زير عرش شنيدم ، و بر كناره درياى پر كولاك و طوفانى بر آمديم و امام نگاهى تند بدان انداخت و دريا آرام شد .
گفتم : اى آقايم از نگاهت دريا از جوشش خود ايستاد و آرام شد ، فرمود :
اى سلمان همانم بس كه به دو فرمانى دهم ، سپس دستم را گرفت و روى آب به راه افتاد و اسبها بدنبال ما مىآمدند و مهار كشى نداشتند ، به خدا نه پاى ما تر شد و نه سم اسبها ، از آن دريا گذشتيم و بجزيره پر درخت پر ميوه و پر پرنده و پر از جوى آب رسيديم و ناگاه بدرختى تنومند و بىميوه و پر از گل برخورديم .
امام با عصائى كه بدست داشت آن را جنبانيد و شكاف برداشت و از آن ماده شترى به طول 80 ذراع و پهناى 40 ذراع بدر آمد و كرهاى در دنبالش بود ، به من فرمود
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 260
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٦٠