تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩
حشر جسمانى را منكر شود زيرا در قرآن به طورى صريح و روشن بيان شده كه اصلا قابل تأويل نيست . و من گويم : جمع ميان قدم عالم و حشر جسمانى هم ممكن نيست ، زيرا اگر چنانچه گويند نفوس ناطقه بىپايان باشند بنا بر قدم عالم ، حشر جسمانى ممتنع باشد براى آنكه بدنهاى بىپايان و جاهاى بىپايان بايد ، با اينكه ثابت شد بعد پايان دارد و بىپايان نشايد ، با اينكه تفسيرها كه از سخن پيغمبران نمايند بسا در سخن فلاسفه هم توان نمود ، بلكه بسيارى از آن تفسيرها مكابره و غلط اندازى است ، زيرا ما ميدانيم مقصود از اين الفاظى كه در قرآن و اخبار است همان معانى است كه نزد زبان‌دانان معروفند زيرا چنانچه شك نداريم كسى كه از ما استفسار از مسأله جزء لا يتجزى كند بدون ترديد مقصودش پرسش از حال نشستن و برخاستن زيد نيست همچنان شك نداريم كه مقصود از قول خدا تعالى « گفت كى زنده كند استخوانها را با اينكه خاك شدند ؟ بگو زنده‌شان كند كسى كه آفريدشان از نخست و او به هر آفرينش دانا است ، 79 يس » همين معناى روشن است نه معناى ديگرى از احوال معاد روحانى كه فيلسوفان گويند و خلاصه بايد بيانات قرآن را حمل بر ظاهر كرد ، و تجاوز از آن نوعى گمراهى است ، و اهل كمال بدان ملتزمند ( پايان ) و البته خوب گفته ، ولى از كلام او برآيد كه نصوص قرآن در بارهء حدوث عالم بطور بعيد تاويل بردار هستند . و چنين نيست ، بلكه اگر برخى تاويل پذيرند از مجموع قطع به مقصود حاصل شود ، و شايد براى آن چنين گفته كه از نصوص ائمه هدى عليه السلام بىاطلاع بوده يا عقيده بدانها نداشته چنانچه از حالش برآيد ، و گرچه در برخى مواضع اشعار دارد كه كيش حق شيعه را داشته ، و اما منافات قول بقدم عالم با حشر جسمانى در صورتى درست است كه نفوس را بىپايان دانند و هر كدام را از بدنى شمارند ، و تناسخ روا ندارند چنانچه ارسطو و متاخران او گفته‌اند . ولى اگر گويند نفوس قديمند ولى تعلق آنها به بدن حادث است چنانچه افلاطون و پيروانش گفته‌اند كه تنها نفوس قديمند ولى سائر عالم و همهء تنها حادث