تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
دود را ديدند رو به در خانه لوط دويدند ( 1 ) و زن لوط پائين آمد و گفت نزد لوط مردمى هستند كه من هرگز از آن‌ها زيباتر نديده‌ام . آمدند از در وارد خانه شوند و چون چشم لوط به آنها افتاد جلو آنها برخاست و گفت : اى قوم از خدا پرهيز داريد و مرا در باره مهمانم رسوا نكنيد آيا ميان شماها مرد خردمندى نيست ؟ و بآن‌ها گفت اينان دختران منند كه براى شماها پاكيزه‌ترند و دلنشين‌ترند ، آن‌ها را دعوت كرد كه بر وجه حلال دفع شهوت كنند . در پاسخ او گفتند تو خود به خوبى مىدانى كه ما را در دختران تو حقى و رغبتى نيست و تو مىدانى كه ما چه مقصودى داريم لوط گفت اى كاش كه من در برابر شماها توانائى داشتم و يا پشتيبانى محكم مىداشتم . جبرئيل گفت كاش مىدانست اكنون چه نيروئى دارد ، قوم بر در خانه فزونى گرفتند تا به زور به خانه او ريختند و جبرئيل فرياد زد بگذار وارد شوند و چون وارد خانه شدند جبرئيل انگشت خود را بسوى آن‌ها فرود آورد و بينائى از آن‌ها رفت و اينست قول خدا ( 37 - القمر ) ديده‌هاى آن‌ها را كور كرديم . سپس جبرئيل فرياد برآورد ما فرستاده‌هاى پروردگار توايم ، هرگز دست آن‌ها به تو نرسد تو شب هنگام خاندانت را كوچ بده و جبرئيل بلوط اعلام كرد كه ما براى هلاك كردن آن‌ها آمده‌ايم و او بجبرئيل گفت شتاب كنيد . در پاسخ او گفت راستى موعد آن‌ها بامداد است آيا بامداد نزديك نيست فرمود جبرئيل او را فرمان داد تا خود و عائله خود را جز همسرش برداشت و بيرون رفت فرمود : سپس آن شهر را از بن با دو پر خود بركند از هفتمين طبقه زمين و آن را بالا برد تا آنجا كه اهل آسمان‌هاى دنيا بنك سگان و آواز خروسان آنها را شنيدند سپس آن را وارونه كرد و بر آن شهر و هر كه در گرد آن بود سنگ سجيل فرو باريد .