تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
من بجاى خود تو را بمرد بهترى رهنمائى ميكنم غول گفت بسيار خوب منهم به تو ترحم ميكنم باهم نزد پادشاه رفتند آن ماده غول گفت خدايت نيكو دارد پادشاها به من گوش كن من زن اين مرد شدم و از همه كس او را دوستتر دارم و از من بدش مىآيد و از همنشينى با من بيزار است در كار ما نظرى بفرما چون چشم پادشاه به آن دختر پرى افتاد شيفته او شد و با آن مرد خلوت كرد و محرمانه به او گفت من خواهش دارم او را رها كنى تا زن من شود گفت خدا عمرت بدهد به چشم همان براى شما شايسته است پادشاه او را بزنى خواست و همان شب با او خوابيد سحرگاهان ماده غول برخاست سر او را بريد و تيكه‌هاى بدنش را براى رفقايش برد پادشاها ممكن است كس از حال ان ماده غول مطلع باشد و گرد او رود . خير هرگز گرد او نميرود ؛ آن پسر خواستار هم بپسرك گفت من از تو جدا نميشوم و نيازى به اين دختر ندارم هر دو از نزد پادشاه بيرونشدند و خداى عز و جل را مىپرستيدند و در گرد زمين ميگرديدند و خدا بدست آنها مردم بسيارى را راهنمائى كرد و نام اين پسرك در جهان پيچيد و بلند شد و به ياد پدر افتاد و با خود گفت كاش مىفرستادم و پدرم را از گرداب گمراهى كه در آن گرفتار است رها مىكردم فرستاده دنبال او روانه كرد نزد او آمد و گفت پسرت به تو درود ميفرستد و داستان او را به وى گزارش داد و از كار او آگاهش كرد ، پدرش با خاندان خود نزد او آمد و آنها را از گمراهى و بدبختى رها كرد و براستى رهبرى كرد . فصل هجدهم - جدا شدن بلوهر از يوذاسف و آغاز رهبرى يوذاسف بلوهر چند روزى با يوذاسف رفت و آمد كرد تا دانست كه در را به روى او گشوده و او را سر راه انداخته است و سپس از آنجا بكشورى ديگر رفت ، يوذاسف تنها شد و روزگارى با غم و اندوه گذرانيد
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 346 | الشيخ الصدوق / محمد باقر كمره‌اى