كه من چون زندگانى جاويد و سلطنت زائل اين جهان را با هم سنجيدم به آن باقى و جاويد رو آوردم و اين فانى را ترك گفتم و چون اصل و بنياد ملكوتى خود را دانستم و ميان آنها و دشمنان و بيگانگان دوست نماى اين جهان امتياز دادم باصل و بنياد خود برگشتم ، چون پدرم اين دانه ياقوت را ببيند دلش آرام شود و چون جامه مرا در تن تو بيند مرا ياد كند و به ياد آورد كه تو را دوست داشتم و اين خود جلوگير از بدى او به تو باشد ، سپس وزير برگشت و يوذاسف پيش ميرفت تا بيك پهناور فضائى رسيد و سر بالا كرد و درخت بسيار بزرگى را بر لب چشمه آبى نگريست كه از آن درختى زيباتر و پرشاخ و برگتر نديده بود و از ميوه آن شيرينتر نخورده برد و پرندگان بسيارى بر بالاى آن درخت جمع شده بودند از ديدار اين منظره شاد و خرسند شد و خود را بدان درخت رسانيد و آن را به وضع پيشامد خود تعبير ميكرد درخت را رمز بشارت مقامى دانست كه بدان دعوت شده و چشمه آب را حكمت و دانش تعبير كرد و پرندگان را بمردمى كه گرد او جمع ميشوند و دين را از او مىپذيرند ، در اين ميان كه ايستاده بود چهار فرشته جلو خود ديد كه ميروند و او هم دنبالشان به راه افتاد و او را با خود بدرون آسمان بردند و آنقدر حكمت و دانش به او داده شد كه از مبدء تا معاد را شناخت و آنچه را خواهد بود دانست و سپس او را به زمين آوردند و با او نزديك بودند يوذاسف زمانى را در آن بلاد بسر برد و سپس بسر زمين سولابط آمد كه كشور خود او بود چون خبر ورودش به پدرش رسيد با همه اشراف و بزرگان كشور پيشوازش آمد و با احترام تمام او را وارد كردند و تمام اهل شهر و خويشان و لشكريان در برابرش نشستند و او با آنها سخن بسيارى گفت و برنامه اى طرح كرد ، گفت به من درست گوش بدهيد و دلها را آماده كنيد تا حكمت خدا
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 349
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٤٩