تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
من همانم كه از قلك طلائى ميترسم خود دختر بپدرش گفت اذن بده خودم نزد او در آيم و با او سخن سرايم اگر او مرا و زيبائى و قشنگى و اندامى كه خداى عز و جل به من روزى كرده بنگرد از پذيرفت خوددارى نتواند پادشاه به آن پسرك گفت دخترم ميخواهد نزد تو در آيد و هرگز پيش كسى بيرون نشده اگر ميل دارد درآيد مانعى ندارد دختر با چهره اى كه از همهء بشر زيباتر بود نزد آن پسرك آمد و به او گفت : هرگز مانند من ديده اى به اين تمامى و زيبائى و كمال و قشنگى ، من عاشقت شدم و دوستت دارم آن پسرك رو بپادشاه كرد و گفت اجازه دارم برايت مثلى بياورم ؟ آرى بفرمائيد گمان بردند كه پادشاهى را دو پسر بود يكى دربند اسيرى پادشاه ديگر درآمد و او را در خانه اى زندانى كرد و دستورداد هر كس بر او بگذرد سنگى به او بپراند ، روزگارى در اين زندان گذرانيد و برادرش به پدر خود گفت بگذار بروم و برادرم را بخرم و براى او چاره جوئى كنم گفت برو و هر چه پول و متاع و پاكش خواهى با خود بردار ، توشه و پاكش برداشت و يك دسته زنان خواننده و يك دسته زنان نوحه گر چون نزديك شهر آن پادشاه رسيد خبر آمدنش را به او دادند و او هم دستور داد همه مردم پيشواز او بروند و دستور داد او را در منزل بيرون شهر جاى دهند آن پسر در آن منزل فرود آمد و نشست كالاى خود را گشود و بغلامانش گفت ببهاى بسيار ارزان بمردم بفروشند و با آنها همه گونه مسامحه كنند و سر آنها را گرم كنند مردم همه سرگرم خريد و فروش شدند و شهر خلوت شد و آن برادر خود را دزديد و در شهر در آمد و زندان برادر را ميدانست يك راست بدر آن زندان رفت