تا وقت آن رسيد كه بناسكان پيوندد و بسوى حق تبليغ كند خداى عز و جل فرشته اى بسوى او فرستاد و در خلوت بر او آشكار شد و به او گفت خير است و سلامتى ، تو انسانى هستى ميان جمعى جانداران ستمكار و فاسق و نادان من از طرف خدا آمدم كه معبود خلق است به تو درود بفرستم و به تو مژده بدهم و آنچه از كار دنيا و آخرت بر تو نهانست براى تو بگويم مژده و مشورت مرا بپذير و غافل مباش ، دنيا را از خود دور كن و شهوات آن را پشت سر انداز و از اين پادشاهى زائل و سلطنت فانى كه دوامى ندارد و سرانجامش پشيمانى و حسرت است كناره گير و ملكى را بجو كه زوال ندارد و شادى كه تمام نشود و آسايشى كه دگرگون نگردد و راستگو و عادل باش زيرا تو اكنون رهبر مردمى و آنها را ببهشت ميخوانى .
چون يوذاسف سخن آن فرشته را شنيد براى خداى جل جلاله سجده كرد و گفت من دستور خدا را اطاعت كنم و بسفارشهاى او باز ايستم هر چه خواهى بفرما كه من ستاينده تو و شكرگزار آنم كه تو را فرستاده كه به من مهربانى و لطف فرموده و ميان دشمنانم وانگذاشته زيرا من بدان چه آوردى اهميت مىدهم ، فرشته گفت پس از چند روز ديگر نزد تو برگردم و تو را از اينجا بيرون برم خود را آماده كن و غفلت به خود راه مده .
يوذاسف دل بر مسافرت نهاد و خود را آماده كرد و كسى را خبر نداد تا نيمه شبى كه مردم خواب بودند آن فرشته آمد و گفت اى يوذاسف بىدرنك برخيز و بيرون رو برخاست و راز خود را به كسى جز وزيرش نگفت ، چون خواست پا در ركاب نهد يكى از پادشاهان تابع او رسيد كه جوانى زيبا بود و در برابر او به خاك افتاد و گفت اى شاهزاده كجا ميروى و ما را دچار سختى ميكنى ؟ اى مصلح
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 347
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٤٧