حكمت مدار كامل چرا ما را و كشور و بلاد خود را واميگذارى نزد ما اقامت كزين زيرا از روزى كه تو متولد شدى ما در فراوانى راحتيم و درد و بلائى بما نرسيده است .
يوذاسف او را آرام كرد و گفت تو در شهرستان خود باش و همكشورانت را پند بده من آنجا كه مبعوثم ميروم و بدان چه دستورت دادم كار كن اگر مرا يارى كنى در ثواب كارم شريكى ؛ سپس سوار شد و با وزير خود تا آنجا كه بايد رفت و در سرحد از اسب خود كه وزيرش مهار آن را مىكشيد پياده شد وزيرش سخت گريست و بيوذاسف ميگفت من بچه روئى به روى پدر و مادرت نگاه كنم و در باره تو چه پاسخى به آنها بدهم و آيا بچه شكنجه و مرگى محكوم شوم تو چگونه تاب سختى و آزار سفر و غربت دارى كه بدان عادت نكردى و چگونه تنها بسر ميبرى با آنكه يك روز تنها نبودى و اين تن نازنينت چگونه توان گرسنگى و تشنگى و پياده روى و همبسترى با زمين سخت و خاك تيره دارد ؟
يوذاسف او را تسليت داد و خاموش كرد و اسب و كمربند خود را به او بخشيد و او دست و پاى او را مىبوسيد و ميگفت اى آقاى من مرا دنبال خود بجا مگذار با خود ببر پس از تو براى من خوشى نيست اگر مرا بگزارى و به روى من سر به بيابان ميگذارم و هرگز با آدمى نشيمن نخواهم كرد ، او را تسليت داد و گفت جز خير بخاطر خود راه مده زيرا من نزد پادشاه كس ميفرستم به او سفارش مىكنم كه تو را گرامى دارد و به تو نيكى كند سپس جامههاى پادشاهى را از خود كند و بوزيرش داد و گفت آنها را بپوش و آن دانه ياقوتى كه در دست داشت به او داد و گفت او را با اسبم ببر و چون خدمت شاه رسيدى تعظيم كن و اين دانه ياقوت را به او بده و سلام مرا به او برسان و بعد به همه بزرگان كشور سلام مرا برسان و به آنها بگو
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 348
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٤٨