و يك سنگريزه برداشت به او پرتاب كرد تا بداند جانى دارد يا نه همان كه اين سنگريزه به او رسيد فرياد و ناله كشيد و گفت مرا كشتى پاسبانان از فرياد او بهراس افتادند و دويدند و پرسيدند چرا فرياد كردى چه شده چه برايت پيش آمده تا كنون هر چه تو را شكنجه كرديم يك كلمه از تو نشنيديم با آنكه بپاى تو شلاق بسيار زديم و هر كس هم ميگذشت سنگى به تو پرتاب ميكرد و اين مرد يك سنگريزه به تو انداخت و تو فرياد كشيدى گفت مردم نشناخته به من آزار ميكردند و درد نداشت ولى اين يكى ديده و شناخته اين سنگريزه را به من انداخت برادرش به منزل خود و سر بنه خود برگشت و بمردم اعلام كرد فردا صبح زود بيائيد تا اجناسى براى شما بيرون آورم كه هرگز مانند آن را نديده باشيد آن روز برگشتند و فردا همه آمدند و دستور داد گندم فراوانى بيرون ريختند و زنهاى خواننده مشغول رقص و خواندن و هر گونه بازى شدند و مردم را سرگرم كردند او در اين موقع خود را ببرادر رسانيد و بندهاى او را بريد و گفت من تو را درمان خواهم كرد . او را برداشت و از شهر بيرون برد و مرهم بزخمهاى او گذاشت و چون آسايش يافت به او گفت از اين راه برو كنار دريا در آنجا يك كشتى حاضر است و نشانش اينست كه پرچمهاى خود را براى تو افراشته است آن جوان در راه بچاهى افتاد كه در آن اژدهائى بود و بر كنار آن درختى سبز شده بود كه ديد بر سر آن درخت دوازده غول منزل دارد و بر ته آن چاه دوازده شمشير كشيده آويخته او بتلاش افتاد تا بيكشاخه درخت چسبيد و خود را رها كرد و لب دريا آمد و ديد كشتى براى او در كنار دريا آماده است بر آن سوار شد و او را به خانه اش آوردهاند پادشاه عمرت زياد آيا اين مرد ديگر به اين وضع خود برميگردد ؟
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 344
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٤٤