تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
- خير برنميگردد ؟ گفت من همان كسم كه خود را خلاص كردم ؛ ديگر از او نوميد شدند و آن پسر همشهرى او كه رفيقش بود جلو آمد و سر به گوش پسرك گذاشت و گفت بگو دختر خود را به من تزويج كنند بپادشاه گفت اين رفيق من ميگويد اگر پادشاه ميخواهد دخترش را به من بدهد ؟ گفت نميخواهم پسرك گفت براى تو مثلى بزنم ؟ گفت آرى گفت مردى با جمعى در كشتى سوار شدند چند شب كه روى دريا رفتند كشتى آنها نزديك جزيره غولان شكست همه غرق شدند و او تنها زنده ماند و دريا او را بدان جزيره انداخت غولهاى جزيره كنار دريا آمدند او نزديكى از آنها رفت و او را خواست و با او هم بستر شد و تا صبح با او گذراند صبح كه شد غول او را كشت و تيكه تيكه كرد و ميان رفيقانش قسمت كرد ، مرد ديگرى بدان جزيره افتاد و دختر شاه غولان او را برد و با او خوابيد و او هم تا صبح با او همبستر شد و از داستان مرد پيش از خود آگاه بود و از ترس خوابش نميبرد صبح آن غول برخاست دنبال كارى رفت و آن مرد خود را دزديد و بكنار دريا رسانيد و يك كشتى پيدا شد باهل آن فرياد كرد و استغاثه كرد تا او را با خود بكشتى بردند و بخاندانش رسانيدند فرداى آن شب غولها دور آن ماده غول را كه هم بستر او بود گرفتند و گفتند آن مردى كه با تو خوابيد - كجاست ؟ گفت از دست من گريخته گفتند دروغ ميگوئى خودت تنها او را كشتى و خوردى بايد يا او را بياورى يا تو را ميكشيم او ناچار شد و از دريا گذشت و خود را به خانه آن مرد رسانيد و بر او در آمد و در كنار او نشست و گفت در اين سفر چه ديدى ؟ گفت گرفتارى سختى كه خدايم رهائى داد و داستان خود را به او گفت گفت ديگر رهاشده اى ؟ گفت آرى گفت من همان غولم كه از دست او گريختى آمدم تو را ببرم . گفت تو را به خدا مبادا مرا ببرى و بكشى ،