- نه خير من همان كسم كه حجله عروسى را به حساب دخمه مردگان گذاردهام ، پادشاه رو بزن و دخترش كرد و گفت من بشما گفتم اين مرد بدان چه شما او را ميخوانيد دل نميدهد مادر دختر گفت تو درست دختر مرا براى او تعريف و توصيف نكردى اجازه بده خودم از پشت پرده درآيم و با او گفتگو كنم پادشاه به آن پسرك گفت زن من ميخواهد نزد تو درآيد و با تو سخن سرايد و تا كنون نزد كسى بيرون نيامده است اگر ميخواهد بفرمايد و هر چه خواهد بگويد ، مادر دختر بيرون آمد و نزد آن پسرك نشست و گفت خدا براى تو يك روزى و سعادت بزرگى پيش آورده بيا تا دخترم را به تو بدهم اگر او را و زيبائى و اندامى كه خدا به او داده ببينى بآرزوى مىنشينى پسرك رو بسوى خود پادشاه كرد و گفت اجازه ميفرمائيد براى شما مثلى بياورم ؟
- آرى بفرمائيد - چند دزد باهم ساختند كه بگنجينه پادشاه بروند و آن را بدزدند ديوار گنجينه را سوراخ كردند و در آن در آمدند و كالائى ديدند كه هرگز مانندش نديده بودند ، در اين ميان چشمشان بيك قلك طلائى افتاد كه سر به مهر بود و آن مهر هم طلا بود با خود گفتند بهتر از اين قلك طلا كه سر آن به مهر طلا بسته شده نيست و اندوخته درون آن از همه چيزها كه در اين جا است بهتر است آن را برداشتند و با هم رفتند تا وارد نيستانى شدند و يك ديگر را در باره آن امين نميدانستند با هم حلقه زدند و درش را باز كردند و يك دسته افعى گرسنه و زندانى از ميان آن جستن كردند و به روى آنها پريدند و همه را كشتند اى پادشاه عمرت زياد كسى كه بداند بدين دزدان چه رسيده و از آن قلك طلائى چه كشيدند ديگر دست به آن مىزند ؟
- نه خير هرگز
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 342
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٤٢