تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
شاه بار يافت و دستور داد صندلى گذاشتند نشست و پادشاه زن و دختر خود را خواست و پشت پرده نشانيد پادشاه رو به آن پسرك كرد و گفت من تو را براى كار خيرى خواستم ، من دخترى دارم كه عاشق تو شده است و ميخواهم او را به تو بدهم اگر هم گدائى تو را توانگر ميكنيم و درجه ميدهيم و بمقام اشراف ميرسانيم - من به اين پيشنهاد شما نيازى ندارم و اگر ميل داريد براى شما مثلى بياورم ؟ - بسيار خوب بفرمائيد - گمان كردند يكى از پادشاهان را پسرى بود و آن پسر يارانى داشت ، براى او خوراكى آماده كردند و ويرا دعوت كردند آن پسر با ياران خود بر آن خوان نشستند و خوردند و نوشيدند تا مست شدند و خوابيدند پسر شاه نيمه شب بيدار شد و به ياد خاندانش افتاد تنها به خانه اش برميگشت و كسى از آنها را بيدار نكرده بود در ميان راه مستى بسرش زده بود و گيج بود بدخمه مردگان كه در راه بود بر خود رو گمان كرد اطاق خواب او است و در آن در آمد و كند مرده‌ها را بوئيد و از گيجى مىگمان كرد بوى عطر است ، بيك مشت استخوان مرده برخورد و گمان كرد بستر آسايش است و مرده تازه اى را بر خورد كه بوگرفته بود و گمان كرد زن او است و او را در آغوش كشيد و بوسيد و تا صبح با او بازى كرد يك بار به هوش آمد و ديد روى مرده بدبو افتاده و جامه و تنش را سراسر آلوده كرده و آن دخمه و مرده‌ها را ديد و بهراس افتاد و دوان دوان بيرون آمد و چنان زشت و پليد شده بود كه خود را از مردم پنهان مىگردد تا او را به آن قيافه نبينند و خود را بدر كاخ رسانيد ديد باز است وارد شد و يكسر نزد خانواده خود رفت و خرسند بود كه كسى او را با آن چهره نديده است فورا جامه‌هاى آلوده را كند و خود را شستشو كرد و جامه ديگرى پوشيد و بوى خوش به خود زد اى پادشاه عمرت زياد به نظر شما ديگر اين آدم تا بتواند به اين دخمه مردگان برميگردد ؟