چون شب ديگر شد آن پسرك با رفيقش راه رفتند و روزها پنهان ميشدند و شبها راه ميرفتند تا از كشور پدر خود بيرون رفت و بكشور پادشاه ديگرى رسيد كه او دخترى داشت و كارش به خودش واگذاشته بود تا به نظر خود شوهرى انتخاب كند و بپسندد براى آن دختر كاخى بلند در كنار خيابان ساخته بود و او در آنجا نشسته و رهگذران را وارسى ميكرد در اين ميان كه بتماشاى رهگذران پرداخته بود پسركى را ديد كه با رفيقش در بازار گردش مىكند و جامههاى كهنه در بردارد عاشق او شد و به پدر پيغام داد كه من به مردى علاقمند شدم و اگر ميخواهى من شوهرى داشته باشم مرا به او بده و نزد مادر دختر هم آمدند و گفتند دخترت عاشق مرد غريبى شده است و چنين و چنان ميگويد آن مادر شاد شد و بيرون آمد تا پسرك را ببيند و او را بوى نمودند و چون او را ديد شتابان نزد پادشاه رفت و گفت دخترت عاشق مردى شده تا او هم او را ببيند ، گفت او را به من بنمائيد ، از دور او را بشاه نمودند ، دستور داد جامه بازارى آوردند پوشيد و از كاخ فرود آمد و از آن پسرك بازپرسى كرد و گفت تو كيستى ؟
و از كجا آمدى ؟ پسرك گفت چرا از من بازپرسى ميكنى من يك مرد گدائى هستم تو بيگانه اى و رنگ و رويت بمردم اين شهر نميبرد خير آقا من بيگانه نيستم پادشاه بسيار كوشيد تا داستان او را بداند ولى او سرباز زد و چيزى نگفت ، پادشاه دستور داد پليس مخفى او را تحت نظر بگيرد و به بيند كجا ميرود و چه مىكند پادشاه به خانه خود برگشت و بخانواده خود گفت اين مرد كه من ديدم گويا شاهزاده است ولى توجهى به آنچه از او ميخواهيد ندارد اين بار رسما كس نزد او فرستادند و گفتند پادشاه تو را خواسته پسرك گفت من با شاه كارى ندارم و به او نيازى ندارم او چه ميداند كه من كيستم او را به زور بردند پيش
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 340
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٤٠