تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
به او زن بدهى اين حال ديوانگى او ميرود و پيشامد مىكند و خردمند مىشود و بينا ميگردد پادشاه فرستاد و در كشور خود جستجو كرد و زنى بسيار نيك و زيبا يافت و برايش بزنى گرفت و دستگاه عروسى چيد و بازيگران بازى ميكردند و سازندگان مينواختند و جشن شاهانه برپا بود آن پسرك چون جنجال و آواز آنها را شنيد پرسيد اينها چيست ؟ گفتند اينها بازيگران و نوازندگان كه براى عروسى تو جمع شدند آن پسرك خاموش شد چون جشن تمام شد و شب زفاف رسيد پادشاه عروس خود را خواست و به او گفت من جز اين پسرك فرزندى ندارم چون تو را با او دست بدست دادند تا ميتوانى با او اظهار ملاطفت كنى و به او نزديك شو و دلش را بدست آور چون عروس با او در حجله رفت آغاز مهربانى و نزديكى با او كرد پسرك با او گفت مباركست يواشتر شب بلند است باش تا شام بخوريم و نوشابه بنوشيم و شام خواست و با هم شام خوردند و چون فارغ شدند و آن زن پياپى مىنوشيد و شادى كرد و مست شد و خوابش برد آن پسرك از اتاق بيرون آمد و از دست پاسبانان و دربانان گريخت و خود را بخيابانهاى شهر رسانيد و بگردش پرداخت و بپسركى از همشهريانش كه مانند او بود برخورد كرد و دنبال او به راه افتاد ؛ پسر پادشاه جامه‌هاى شب عروسى را كند و دور انداخت و يك تيكه از لباسهاى رفيق خود پوشيد و تا توانست خود را ناشناس كرد و هر دو از شهر بيرون رفتند و تا نزديك صبح راه طى كردند و چون هوا روشن شد از ترس تعقيب خود در گوشهء پنهان شدند بامداد شب عروسى كسان شاه بحجله عروس آمدند و ديدند هنوز خوابست پرسيدند پس شوهرت كجاست ؟ واى اكنون در كنار من بود ، هر چه گردش كردند پسرك را نيافتند