تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
روز خود را از دايه‌ها و پاسبانها دزديد و ببازار رفت و جنازه اى را ديد گفت اين چيست ؟ گفتند آدمى است كه مرده واى چرا مرده ؟ پير شده و روزگارش گذشته و اجلش رسيده و مرده او هم تندرست و زنده بوده و ميخورده و مينوشيده ؟ آرى او همچنين بوده است از او گذشت و به پيره مردى رسيد كه جوانيش از دست رفته و قدش خميده ايستاد و از روى تعجب به او نگاه ميكرد و گفت اين چيه ؟ اين پيره مرديست كه جوانى را از دست داده است اين هم دوران كودكى و جوانى را طى كرده است ؟ آرى - از او گذشت و بمرد بيمارى برخورد و گفت اين مرد مثل ما تندرست بوده و سپس بيمار شده است ؟ آرى همين طور است ، گفت به خدا اگر شماها راست ميگوئيد همه مردم ديوانه‌اند ، چون ديدند شاهزاده در منزل نيست در جستجوى او افتادند و او را در بازار يافتند آمدند و او را گرفتند و بردند و وارد خانه كردند و چون وارد خانه شد به پشت خوابيد و چشم بسقف خانه انداخت و ميگفت اين چوبها چه بوده است ؟ اينها درخت بوده كه روئيده و چوب شده و بريده‌اند و اين خانه را ساخته‌اند و روى آن انداخته‌اند در اين ميان كه مشغول گفتگو بود پادشاه كس فرستاده بود بازرسد كه آيا سخن ميگويد و گفتارى دارد يا نه بازرسان گفتند آرى سخن ميگويد ولى از روى خيالات و وسواس چون پادشاه چنان ديد و هر چه آن پسرك گفته بود شنيد دانشمندان را خواست در باره او پرسش كرد و جوابى نداشتند جز همان مرد اولى كه گفت اين پسرك رهبر مىشود ولى گفتار او را نپذيرفت يكى گفت پادشاها اگر
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 338 | الشيخ الصدوق / محمد باقر كمره‌اى