دوستانت سر افكنده شوند و زير خاك نهان گردى ، اگر تو را بخوانيم نشنوى و اگر گرامى داريم نپذيرى و اگر اهانت كنيم خشم نگيرى فرزندانت يتيم شوند و زنانت بيوه گردند و خاندانت در مقام برآيد كه شوهر ديگرى گيرد چون پادشاه سخنان او را شنيد بر خود لرزيد و اشك از ديده اش فرو ريخت و فرياد واى واى او بلند شد چون آن مرد اين تغيير حال را در او نگريست دانست كه گفتارش بدل پادشاه نشسته و در او تاثير كرده است و جراتش افزود و آنچه را گفته بود بازگفت پادشاه به او گفت خدايت پاداش نيك دهد و بزرگان ديگرى كه اطراف من هستند جزاى بد دهد بجان خودم مقصود تو را فهميدم و در كار خود بصيرت يافتم مردم داستان توبه او را شنيدند و دين داران دور او را گرفتند و عاقبت بخير شد يوذاسف گفت فصل ديگرى از اين نمونه براى من بفرمائيد
فصل هفدهم - داستان ديگر
بلوهر - معتقدند كه در دوران نخست روزگار پادشاهى بود و فرزندى نداشت و بسيار آرزومند آن بود هر چه در اين زمينه در دسترس مردم بود با آن درمان جست تا پس از دير زمانى يكى از زنانش آبستن شد و پسرى زائيد و چون آن پسر كودكى راهرو گرديد يك روز گامى برداشت و گفت شما آخرت خود را پنهان كرديد و گام ديگرى برداشت و گفت پير ميشويد و گام سوم را برداشت و گفت سپس خواهيد مرد و دوباره به وضع كودكانه خود برگشت و ببازى سرگرم شد پادشاه دانشمندان و ستاره شناسان را جمع كرد و گفت از وضع اين پسرم به من بگوئيد و آنها فكر كردند و بازديدش نمودند و درماندند و اطلاعى در اين باره پيش آنها نبود و چون پادشاه از آنها در اين باره چيزى نفهميد پسر را بدايهها سپرد و مشغول پرستارى او گرديدند در اين ميان يك ستاره شناسى اظهار عقيده كرد كه او رهبرى خواهد شد و پادشاه پاسبانانى بر او گماشت كه از او جدا نشوند و چون پسرش بسن جوانى شد يك
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 337
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٣٧