شما آمدم و به خود حق ندادم كه بىاجازه شما پرسشى كنم اكنون پادشاه بفرمائيد اين كله شاهى است يا كله گدائى ؟
چون من از تشخيص حالش درماندم متوجه چشم او شدم كه وقتى زنده بود هيچ چيز آن را پر نميكرد تا آنجا كه اگر بر همه آنچه زير آسمان است دست مييافت گردن ميكشيد براى آنچه در بالاى آسمان است من فكر كردم كه اكنون چه چيزى آن را پر مىكند وزن يك شاهى خاك آن را فراگرفت و پر كرد و توجه بدهانش كردم كه چون زنده بود چيزى آن را پر نميكرد و اكنون يك مشت خاك آن را پر كرد . اى پادشاه به من بگو اين كله شاهى است يا گدائى اگر ميگوئى كله گداست كه چنين است من مىگويم آن را ميان قبرستان شاهان پيدا كردم و من كلههاى پادشاهان و كلههاى گدايان را براى تو جمع ميكنم و اگر كلههاى مرده شماها برترى دارد چنان است كه تو مىگوئى و اگر تصديق دارى كه اين خود كله پادشاهى است من به تو اعلام ميكنم كه آن پادشاهى كه اكنون كله اش بدين صورت شده خرمى و جمال سلطنت او مانند امروز تو بوده است پادشاها مبادا شما هم بروز اين كله پوسيده گرفتار شوى ، زير پا بيفتى و با خاك آلوده شوى و خوراك كرمها گردى كثرت تو متلاشى گردد و عزتت مبدل بخوارى شود و يك گودال دومترى را با تو پركنند و پادشاهيت ببرند و ذكرت قطع شود و هر چه كردى تباه گردد آنكه گرامى داشتى اهانت شود و آنكه را خوار كردى گرامى شود و دشمنانت شاد گردند و
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 336
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٣٦