ترازو را بدست گرفت يك دهشاهى در يك كفه آن نهاد و به وزن او خاك كشيد و آن را در چشم آن جمجمه ريخت و مشتى خاك هم در جاى دهان او ريخت در اين جا صبر شاه تمام شد و بتنگ آمد و به آن مرد گفت من ميدانم كه موقعيت و مقامى كه نزد من دارى تو را بر اين جسارت جرأت داده و شايد از اين كار مقصودى داشته باشى آن مرد براى شاه به خاك افتاد و پاى او را بوسيد و عرضكرد :
پادشاها همه خرد خود را به من متوجه كن زيرا چون سخن آدمى مانند تير است و اگر در زمين نرمى اندازند در آن جاى گيرد و اگر بر سنگ سخت برخورد جايگير نشود ، سخن چون باران است اگر به زمين خوبى كه بذر دارد بريزد ميروياند و اگر در نمكزار بريزد نميروياند ، هوسهاى مردم گوناگون است و خرد و هوس با هم در مبارزهاند ، اگر هوس بر عقل غالب گردد مرد كار بهرزگى و سفاهت كار كند و اگر هوس مغلوب گردد در كار مرد ناشايسته بروز نكند من از دوران كودكى دانش دوست بودم بدان رغبت داشتم و بر همه كارى آن را مقدم ميداشتم دانشى نماند كه حظ وافرى از آن نبردم يك روز در ميان گورستانى گذر كردم و اين جمجمه را ديدم كه از گور پادشاهان بيرون افتاده از غيرتى كه براى پادشاهان دارم بر من ناگوار افتاد و آن را با خود برداشتم و به منزل بردم و با گلاب شستم و ديبا بر آن پوشيدم و گفتم اگر كله پادشاهى است احترام من در آن اثر كند و بزيبائى و خرمى خود برگردد و گر كله گدائى است احترام در آن اثرى ندارد چند روز اين كار را تكرار كردم و چيزى نفهميدم چون چنين ديدم يكى از پستترين بندههاى خود را خواستم و او را مورد اهانت ساخت و حالش از احترام و اهانت دگرگون نشد چون چيزى نفهميدم بحكماء مراجعه كردم از حالش پرسيدم آنها هم چيزى ندانستند با خود گفتم كه پادشاهان سرچشمه دانشند و مركز حلم با ترس و لرز خدمت
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 335
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٣٥